بیا واسه تو قصه بگماز این دله شکسته بگمبزار بدونی چی کشیدمبزار بگم از اون غریبه ای که با تو دیدمبزار بدونی خاله منونباشی بیخیال منوبزار بدونی خیس چشامبزار بدونی از این همه دیوونگی چی میخوام
 
متن اهنگ يادم باشی مرتضی پاشایی
بیا واسه تو قصه بگماز این دله شکسته بگمبزار بدونی چی کشیدمبزار بگم از اون غریبه ای که با تو دیدمبزار بدونی خاله منونباشی بیخیال منوبزار بدونی خیس چشامبزار بدونی از این همه دیوونگی چی میخوامچی میخوامنه دلیلی داشتی نه ح

ادامه مطلب  

 

کجا سفر رفتي؟ که بی خبر رفتي؟ اشکم را چرا ندیدی؟ از من دل چرا بریدی؟
پا از من چرا کشیدی؟ که پیش چشمم ره دگر رفتي؟ بیا به بالینم که جان مسکینم تاب غم دگر ندارد جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد مگر چه کردم که بی خبر رفتي چه قصه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رودا آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری سوز دلم را تو ندانی آتش جانم ننشانی
با غمت در آمیزم از بلا نپرهیزم پیش از آن برم بنشین کز میان

ادامه مطلب  

یلدای خود را چگونه گذرانده اید؟  

bahare E:موضوع انشاء:یلداى خود را چگونه گذراندید؟
با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم
دیشب یلدا به ما خیلى خوش گذشت .دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم ،فال هم گرفتيم. البته پدرم میگفت شایعه شده كه هندوانه ها را یه كسایى ارزون خریدن و انبار كردن كه گرون بفروشن،به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادى مبارزه كنم.مادرم هم گفت: خوب كارى كردى و به من گفت عكس یك هندوانه بكش بگذاریم تو سفره یلدا، منم كشیدم خوشگل شد. مامان گفت: تو روزنامه خ

ادامه مطلب  

 

ی دوستی دارم که میگه : همیشه مجبوری بروی حتی اگر مقصدی در کار نباشد.
این حرفش هیچ وقت يادم نمیره، گرچه هنوز نمیدونم که باهاش موافقم یا نه.
ازش پرسیدم خودت همینجوری هستی گفت :الان نه
مقصد میتونه هر چیزی باشه ،مهم اون معنی ای هست که ما بهش میدیم 
نه، با نبودنت نمیخام برم حتی به اجبار

ادامه مطلب  

788.جامانده  

يادم هست که اشک می ریختی و میگفتی جامانده ام!گاهی فکر میکنم چقدر آدم خنثی و پوست کلفتی هستم،که عضو جامعه جاماندگان دائمی این دنیا هستم و ... هنوز مطمئن نیستم که این هم خاصیت دنیاست یا خاصیت من مزخرف.همیشه جا می مانم...حتی از دنیا.و حالا از قطار...چه حس بدی.جا می مانم از قطار آن هم پایتخت...

ادامه مطلب  

 

یه حس ب شدت گهی دارم
از این حسای آرامش قبل از طوفان
خدایا
باز شرمنده کردیا
آخه چقد من گند بزنم تو ماسمالیش کنی
ایندفه قول میدم
امشبم تموم شه دیگ جوابشو نمیدم 
 
 
یه گهی بخور ک بت بیاد حداقل
ب جا خدا ب خودم گفتم
واقن حق داری اگ اینطوری بگی 
ولی 
ایندفه قول قول
تازه الان میخام برم نمازم بخونم !
ب م... میگم چرا نماز خوندمو مسخره میکنی
میگ ببخشید ب ساحت مقدست توهین کردم :-\ 
راس میگ
آخرین نمازمو يادم نی
احتمالا باز کارم گیر بوده...
شرمنده اتم ب شدت .......

ادامه مطلب  

 

میگم چرا امروز خیلی دلم گرفته 
خیلی هواتو کردم 
الان يادم افتاد امروز 5دیماهه
روز یکه شدنمونه 
ولی.... 
الان توکجایی و من کجا 
خستم ازاین زندگی 
دارم کم میارم 
ب زور روپام وایسادم 
ب مرد بودن نیست ک راستش دیگ ب کسی نمیتونم دل بدم عشق من 
خوشبحالت ک کنار شوهرت خوشی 
خوشحالم ک شادی خوشحالم ک همه چی روبراس تووزندگیت 
ناراحتیام ب درک عادت کردم دیگه 
توخوش باش عزیزدلم 
**دوست دارم **

ادامه مطلب  

قضاوت  

در محل کارم همیشه مشغول نیستم وهنگامی که مراجع ندارم ،
مطالعه می کنم.چند روز پیش دوستی وارد شد وکتاب قطوری روی میز من دید
گفت:این چیه؟
گفتم:مطالعه می کنم.
لبخندی زد وگفت بعد پیری ....وبعدش هر هر خندید.
در جوابش سکوت کردم.
بعدا يادم افتاد(زگهواره تا گور دانش بجوی)
این دوست محترم انسانی مومن وبا خداست(از منظر خودش )
نمازهایش را در مسجد می خواند ونماز جمعه اش ترک نمی شود اما...
1- در مورد افراد زود قضاوت می کند وتهمت می زند
2- به کارمندش که بر اساس اعتما

ادامه مطلب  

02  

وقتایی هست كه تنهایی . . .
خیلی خیلی تنها!!!!
طوری كه حتی كسی رو نداشته باشی باهاش شادیت و قسمت كنی . . .
میدونی ؟ دارم از پیشت برای همیشه میرم ! میرم چون خودت این و خواستی ! 
آدما خیلی زود تغییر میكنن! یا شاید هم نه! خودت از اول اینجوری بودی ولی من خبر نداشتم.
خیلی خوب بودی! خیلی! طوری كه خیال میكردم "تو" یه هدیه هستی كه اومدی تا این همه تنهای من و پُر كنی. فكر میكردم "تو" اومدی تا با مداد سفید خط بكشی روی همه ی تاریكی های زندگیم. فكر میكردم بودن و اومدن "تو

ادامه مطلب  

شریعت.ی !  

کلاس دوشنبه های این ترم هم تموم شد !
استرس زا ترین کلاس و در عین حال بهترین کلاس بود ..
استرس زا چون استاد گیر میداد که بخونیم و بهترین کلاس چون استادش
بهترین بود .. خیلی چیزها یاد گرفتم ازش !
توو این ترم تنها این 2 ساعتی که سر کلاسش بودم فارغ از هر فکری منفی بودم و
فقط به پیشرفت فکر میکردم !
شاید سال ها بعد يادم نباشه تیپ و قیافه این استاد چه جوری بود اما ،
همیشه طرز فکرش و حرف هاش توو خاطرم میمونه !
یک انسان ، یک دانشمند به معنی واقعی ..
ازش انسان بود

ادامه مطلب  

قند و نبات ریزی  

قند و نبات ریزی قدیم در قدیم به قند نبات شیرینی هم می گفتند و به شیرینی یک جعبه میگفتند مثلا اگر عید بود سفارش می کردند که برو یک جعبه بگیر بیار یا جعبه گرفتم ، شکر را وقتی می پختند و به مرحله قالب ریزی می رسید داخل قالب می ریختند قالبها از نوع قالب امروزی نبود قدری کوچکتر و از جنس ورق نازک حلبی بود قالب های امروزی بزرگتر و از جنس فلز خشک هست که دوام و استقامت آن خیلی بیشتر از قالبها قدیم هست چهار چوب های ی مشبک کرسی مانند بود که قالب ها بعد از ا

ادامه مطلب  

 

قدم زدم تو خاطره هات يادم اومد تمام حرفات
دلم می خواست دلتو بخواد کنار من عوض شه دنیات
دم غروب و تنگه دلم با خودمم می جنگه دلم تویی حس قشنگ دلم
دریا دریا اشک توی ساحل نگاهم بعد تو هنوز تو اشتباهم چیه گناهم
ساحل ساحل موج میریزه تو گلوی بغضم
من شبیه تو باید عوض شم چقد شکسته م چقد شکسته م
دریا دریا اشک توی ساحل نگاهم بعد تو هنوز تو اشتباهم چیه گناهم
ساحل ساحل موج میریزه تو گلوی بغضم
من شبیه تو باید عوض شم چقد شکسته م چقد شکسته م
رفیق شدم دیگه با ساح

ادامه مطلب  

نقد سریال فرار از زندان (3)  

قسمت دومِ سریال
پنج‌شنبه شب، پخش این سریال از شبکه‌ی نمایش، شروع شده است. من مطلع نبودم و قسمت اول و دومش را ندیدم. تا آن‌جا که يادم هست، در قسمت دوم، یک گافِ بسیار خنده‌دار وجود داشت؛ «مایکل اسکافیلد» پیچی فولادی را که از یکی از نیمکت‌های داخلِ حیاطِ زندان، باز کرده بود، روی کف اتاقش می‌سایید. حالا منطقاً کدام یک باید ساییده شده و لایه لایه از پوست آن برداشته شود؛ زمین سیمانیِ کف اتاق و یا فولاد آب دیده؟! کاملاً اشتباه حدس زدید، پیچ سایی

ادامه مطلب  

پایان‌های دوست داشتنی!  

پاییز هشتاد و هفت، ترمِ سه‌ی دانشگاه بودم. در بین واحدهایی که داشتم، یک واحدش، آزمایشگاه فیزیک1 بود. زمان برگزاری جلسات آزمایشگاه را در روزهای جمعه، ساعت شانزده تا هجده تعیین کرده بودند. به این ترتیب، دهِ غروبِ جمعه‌ی پاییز، به یکی از انتهایی‌ترین و بی‌عبورترین نقاط شهر می‌رفتم؛ به دانشگاهی که از کلِ مسئولینش، فقط نگهبانِ دانشگاه حضور داشت و در کل دانشگاه، تنها یک کلاس در حال برگزاری بود؛ و سر کلاسِ یکی از بی‌خود و بی‌جهت‌ترین درس‌ها

ادامه مطلب  

خاطرات من سنه 48  

مهرماه سنه1349 روزاول ورود به دبستان ، حوض پر ازآب وسط باغچه مدرسه خودنمایی میکردحیاط ابپاشی شده اجر های فرشی خیس وجاروب زده بوی نم کاهگل هوش از سرآدم می برد بچه ها یی. که کلاس. بالاتر بودندآشناتراز ما بودند. ما ها که روز اول بودپا تومدرسه گذاشته بودیم غریب بودیم وچشم گریان پجه های بودند که معلوم بود اولین روز هست که اصلاکفش پا کرده اند. همه مدرسه داشت مانند فیلمی. جلو جشم می‌گذشت اون خمره سفالی آب که روی چهارپایه چوبی قرارداشت ،دیوارهای کاهگ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1