11  

ازیه دیوونه میپرسن:چرادیوونه شدی؟میگه:من یه زن گرفتم دختری۱۸ساله داشت.دختره زن بابام شد پس زنم مادر زن بابام شد منم پدرزن بابام!دخترزنم پسرزاییدکه داداش من ونوه ی زنم شد درنتیجه نوه ی منم شد.من پدربزرگ داداشم بودم.زنم پسرزایید پس زن بابام خواهر ناتنی پسرم شدوپسرم دایی من شد!توباشی دیوانه نمیشی؟!
 

ادامه مطلب  

دخترا خیلی عجیبن!  

یکی از دوستان وبلاگی یه کامنت گذاشته در جواب کل کلی که باهم داشتیم، جالب بود، میزارمش. بحث این بود که آیا دختری که برای اولین بار یه پسر رو میبینه و پسره تیکه میندازه تو دلش قند آب میشه یا نه! سرخ میشه یا نه ! و این هم جواب :
--------------
اونش به من ربط نداره که بقیه اولین بارشون چجوری میشن ولی یه سوال تو داستانا و هرجا تاحالا دیدی نوشته باشن دختر پادشاه پسره رو که دید یه دل ن صد دل عاشق شد؟ همه جا پسره یه دل ن صد دل عاشق میشه حالا تو فک کن من دختر پادشاه

ادامه مطلب  

ماجراهای من و بابام ...  

گوشیمو تو ماشین بابام جا گذاشتم از خونه بهش زنگ زدم گفتم:
گوشیم تو ماشینت جا مونده
بابام: میدونم!
من: زنگ خورد جواب ندیاااا!!!
بابام: عاخه مگه من بیکارم جواب زنگ گوشی تو رو بدم؟!
من: خب حالا چرا عصبانی میشی؟ کسی زنگ نزد که؟
بابام: نه فقط نازی اس داد گفت غروب میاد دنبالت برین بیرون، گفتم وخت نداری سرت شلوغه.
من: چرا اینو گفتی؟؟؟
بابام: چون قبلش به نسترن قول دادم باهاش بری خرید!!!
 

ادامه مطلب  

داستان کوتاه - سپیندرا  

 
به نام خدا
مقدمه
شاید بارها و بارها اتفاق افتاده باشد که کسانی یا چیزهایی که بسیار برای مان با ارزش بودند را از دست داده باشیم. گاهی حتی تا پای جان برای به دست آوردن شان تلاش کردیم اما در توان مان نبود که بیشتر بجنگیم. آزاردهنده ترین قسمت این نقطه از زندگی، سوال هایی است که ذهن مان را به طور مداوم در می نوردد. این که چرا؟ چرا باید دلبسته ی چیزها یا اشخاصی می شدیم که توان به دست آوردنشان را نداشتیم؟ اصلا چرا باید این ها وارد زندگی مان می شدند وق

ادامه مطلب  

156+آزمایش  

امروز رفتم جواب ِ آژمایش تیروئید ِ هلیا ر ُ گرفتم ، تیروئید داره ولی باید دکتر بگه که چجوریه
امروز اولین جلسه ِ کلاس های ترم ِ  جدید بود و من سه تا کلاس دارم این ترم
ولی خب خیلی بد بود چون روزه بودم حالم خیلی بد شده که ی ربع کلاسمُ زود تعطیل کردم که برم خونه
ولی نزدیک خونه معده درد ِ شدید گرفتم و زنگ زدم بابا بیا دنبالم حالم بده ، بیچاره بابام ترسیده بوده که چ بلایی
سرم اومده ولی گفتم معده م درد گرفته
و اینکه ما امشب افطاری مهمون داشتیم
بابام سری

ادامه مطلب  

پنجشنبه هوتوتو خونه ییلاقیمون  

جاتون خالی پنجشنبه رفتیم ییلاق
هر سال این موقع میریم افتتاح خونه ییلاقی تا ازین به بعد رفتنمون رو روال بیوفته 
اووووووووووووووووووف ییلاق تو اردیبهشت چه فازی میده wooooooooooow
اینم تو راهمون اینجارو بهش میگن کیجا بور (دختر برو) خودش داستان افسانه ای داره
اینم چمن اردیبهشتی با گلاشون 
اینم خونه ییلاقمون (این عکس مال سالای قبله وخ نکردم عکس جدید از خونه بندازم. یکم تغییرات دادیم توش)
اینم ویوی از روتراسمون
اینم بابام مشغول زراعت (سیب زمینی)
اینم

ادامه مطلب  

157  

امروز وقتی بابا ر ُ رسوندم محل ِ کازش ، از خیابون داشتم میومدم که یهو ی ماشینه از کوچه در اومد منم گفتم
وایمیسه ولی وقتی من رد شدم دیدم ب ماشین برخورد کرد ،پیاده شدم راننده ِ پرووو میگه چیزی نشده
میگم چی چی و هیچی نشده چرا یهویی میای از کوچه بیرون میگه من ندیدم
بعد میگه چیزی نشده فقط رنگش رفته گفتم الان بابام منو دعوا میکنه
میگه میخوای زنگ بزنم افسر بیاد منم هیچی نگفتم و سریع رفتم پیش بابام ، بابام میگه چرا ب من زنگ نزدی بیام
منم گفتم خب گفت چیز

ادامه مطلب  

گنگ تَر از همیشه!×  

بعد از اون همه سختی و دلتنگی اومدَم خونه؛)
ولی هر شب ی بحث و ی کل کل تو خونه بین مامان و بابا...یا من و بابام!!!
دیشب دلَم میخواس خوابگاه بودم و فقط ب دردای شخصی خودَم
گرفتار میبودَم!!!
=_= میشه_ک _بشه؟!
روزای خوبی نبستا!!!حجم تنهایی از قدیم خیلی بزرگترشده!
گلی میشه این تعطیلاتو کنار هم خوش بگذرونیم!!!؟؟
 

ادامه مطلب  

152+امتحان  

 
فردا ساعت 8 ونیم امتحان دارم ولی هیچی مرور نکردم ،امیدوارم از پسش بر بیام
از آموزشگاه زنگ زدن که فردا برم برنامه ی ترم بعدم ُ بگیرم
امیدوارم کلاسی خوبی برام افتاده باشه
و اینکه فردا خونه عمُو جآن دعوتیم برای افطار ُ شام
بعدم که شب قدر ِ
الان دارم یک عدد لیوان شیر میخورم نوش ِ جــــآنم
امروز هلیا رُ بردم ی امامزاده که دعا کنم براش نا موهاش در بیاد
هرکسی که اینجارُ میخونم ازش خواهش میکنم براش دُعا کنه
 

ادامه مطلب  

شمس و مولانایی دیگر شو  

بسم الله الرحمن الرحیم
اصولا حضرت حق همواره با زبان رمز و اشاره با بندگان خود سخن می گوید و داستان شمس و مولانا نیز یکی از پر رمز و رازترین داستان های عاشقانه هستی است و علت جاودانگی و تعلق خاطر همگان به این استاد و شاگرد نیز همین است که به قول خود حضرت مولانا:
هر کسی از ظن خود شد یار من
از شمس و مولانا دم زدن کار هر کسی با کوره سوادی می تواند باشد اما با شمس و مولانا دم زدن زهره ی شیر می خواهد ...
مثنوی حضرت مولانا نیز همچون قرآن کریم ظاهری دارد و

ادامه مطلب  

دخدر فقد این بقیتون سوسولیید  

دخدر فقد این ...
بقیتون سوسولیید 
اوخدوووووووووو 
***********************************
ب.گ.ک.ن:
آقا اینجا هم شانس نداشتم ... همه سهام عدالت (خراب شده لعنتی نفرین شده مردم سرکار گذار) دارن جز من ... منو بابام باهم اسم نوشتیم بابام سهام دار شد من نشدم 

ادامه مطلب  

وفاداری  

ـ ["''وفاداری"''] داستان یک مرد و سگ وفا دارش است که هر شب سگ او مرد را برای نماز صبح بیدار میکرد .ـ روزی مرد به خانه رفیقش رفت و سگش را برای نگهبانی از خانه گذاشت و رفت .ـ مرد پس از خردن شام به خانه برمی گشد که ناگهان باران شدیدی به راه افتاد و مرد کلاه خود را بر سر کرد وبه راه افتاد وقتی در خانه را باز کرد سگ او را نشناخد و او را گاز گرفت .ـــ سگ وقتی فهمید که صاحب خود را گاز گرفته است به لانه خود رفت و خوابید 
مرد رفد پای خود را پانسمان کرد و خوابید .ـ

ادامه مطلب  

تصیمیم به بازگشت  

سلام
به نظرتون زندگی چی مبخواد برا ادامه اش ؟؟ نه براد ادامه اش بلکه برا خوب ادامه دادنش ؟؟ من فک کنم امید تنها چانشیه انفجاری هست که اگه باشه منفجر میکنه زندگی رو !! به نظرم نباید اجازه بدیم هیچ چیز هیچ چیز امیدمون رو بگیره !! نمی دونم انگیزه مولود امید هستش یا انگیزه والد امید .. ولی میدونم ارتباط تنگاتنگی و مهمی با هم دیگه دارن !! باید امیدمون رو تقویت کنیم تا انگیزه بگیریم!! تا ضبح که از خواب بیدار میشیم ... بدونیم کجا باید بریم چیکار باید بکنیم

ادامه مطلب  

روزه  

بابام سرِ شبی میگه حق نداری روزه بگیری . موهات میریزه . همینجوریش فشارت همش پایینه
گفتم اگه حالم بد شد میخورم . 
گفت من اجازه نمیدم
گفتم بابا جان میخوام روزه بگیرم . شوهر که نمیخوام بکنم که اجازه ی تو رو بخوام . اجازه نده :)))
بی ادب دمپایی پرت کرد طرفم :)))
باباها مگه قبلنا کمربند نمیکشیدن مامانا دمپایی پرت میکردن ؟؟ :)) چجوریاس ؟؟ :))
روحانی متشکریم :)))

ادامه مطلب  

حالم گرفتس...  

ساعت ۳شبه و ما هنوز شوشتریم قراره ۱ساعت دیگه راه بیفتیم بیایم اهواز 
دیشب خونه مامانم اینا بودم با بابام دعوام شد و باقهر از خونه زدم بیرون ، مامان امروز زنگ زد ولی تصمیم دارم فعلا نرم اونجا خیلی دلخورم 
اومدن شوشتر واسه روحیم خوب بود اما هنوز سر اون قضیه اعصابم خرده 
الان حالم گرفتس .....

ادامه مطلب  

من چ کنم ؟!  

من از اخر ب خاطر لباس میرم ی دوس پسرم واسه خودم پیدا میکنم :/
عاشششق لباسای پسرونم
عشق میکنم با ساعت و حلقه بابام
عشق میکنم با پلاک گردن پسر داییم 
عشق میکنم استینای تا ارنج مردا رو میبینم (حتی رامبد جوان !)
اما بابام ک تحت اختیار مامانمه :دی
داداشمم ک ...
کافیه بش بگی اون دکمه بالارو باز بزار، تا خرخرش میبنده :/
بش میگم ساعت دستت کن ، لج میکنه نمیبنده :/
ی بارم خودم رفتم براش ی فروهر خریدم(گردنبند ،) مامانم میگه ن سوسولیه :/(ک البته ته دلم موافقم :دی)


ادامه مطلب  

۱۸۱- روایتی از شهید سرافراز علی کارگر قهرمانی از شهرستان دهلران  

شبی از شب ها در ایام جنگ تحملی، سه نفر برادران از تهران برای شناسایی به مرز دهلران آمدند و مأموریت داشتند که وارد عراق شوند. بنده بعنوان راه بلد  و راهنما باید آنها را تا مرز عراق می بردم! شب مأموریت، شبی بسیار تاریک و باران بشدت می بارید. من سه نفر را تا پلی در کنار جاده آسفالت عراق بردم و به آنها گفتم: این جاده اصلی عراق می باشد و فلان شب در فلان جا منتظر آمدن  شما هستم. خداحافظی کردیم و آنها وارد خاک عراق شدند و من هم به طرف امامزاده سید ابراهی

ادامه مطلب  

بازهم جدایی...ولی فکر کنم تمام شد  

دیروز همزمان با زلزله مشهد بهم مسیج داد و گفت مامانم گفته کار پایان نامه و درسهات سنگینه و فعلا معاشرت نکنید.
من روز قبلش باهاش بودم و خوش گذشت ولی هردو خالی شدیم
تازه میفهمم حس زن و شوهرا رو بعد از یه دوره زندگی یکساله که فقط مشکل رو میبینن
به هرحال اگه اون هم تموم نکرده باشه من تمام میکنم با مهسا
و امروزم به مامان و بابام گفتم هرکدوم رو خودتون پیداکردید معرفی کنید تا روش من فکر کنم.
 

ادامه مطلب  

داستانم را پس بدهید ؛ فرزندم را پس بدهید.  

با عرض سلام و احترام.  
بنده در داستانهایم ؛ همیشه چندین و چند یادگار و تله و دلیل محکم برای مواقعی که اگر از اینجانب سرقت شوند بتوانم ثابت بکنم خواهم گذاشت.  آنچنان دلایلی بیاورم که در مقابل دیده گان همه مبهوت شوید. جدا از اینکه رسید هم دارم. اگر روی صحبت دوباره با بنده را ندارید با کسی صحبت بکنید که به من نزدیک است و بنده اجازه ی انتشار آن را به بهترین نحو به شما خواهم داد. چه کسی فکر میکرد که برجام حتی امضاء شود ؛ کاری به اجرایش ندارم. بروید با

ادامه مطلب  

فردوسی؛ دهقان‌زاده‌ای که نگهبان زبان فارسی شد  

فردوسی این شاعر بلندآوازه کشورمان به رسم زمانه به سنت‌های نیاکانی خود عشق می‌ورزیده و در پاسداری از آن‌ها کوشا بوده است.به گزارش خبرنگار حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ بر اساس آنچه که در اشاره‌های گذرای فردوسی آمده چنین برداشت می‌شود که این شاعر بلندآوازه کشورمان که در توس متولد شده، دهقان و دهقان‌زاده بوده‌ که به رسم زمانه به رسوم و سنت‌های نیاکانی خود عشق می‌ورزیده و در پاسداری از آن‌ها کوشا بوده است.
بنابراین گ

ادامه مطلب  

انقلاب شاه و ملت  

 
تو آبادی که رفته بودیم، تا چند دقیقه ای منتظر شدم بابام یک کاری  داشت
رو به روی یک مغازه قدیمی بودم، با دری چوبی و پیرمردی نشسته بر سنگ، منتظر مشتری
ازش عکس گرفتم
الان صحبتش شد، برادر پیرمرده، آم جحور (عمو جعفر به گویش تهرانی ها) رو هم می شناختم.
گفتم تمام باغش از بین رفت
بابام می گه باغ خودش نبود. این رعیت باغ بود. مالک فلانکی بود. یک میلیون دادن بهش اومد کنار، و بعد سالها عین سگ پشیمونی کشید!
می گم چرا؟
می گه خب قانوناً صاحب نصف باغ بود! کلاه ر

ادامه مطلب  

ضد حال... و یکم هم معرفی کتاب  

اون فیلمی که بهتون گفتم فهمیدم هست و کلی ذوق کردم ؛مثل پتک و بیل و تیر و تخته و همه چی خورد تو ذوقم...
تو کل وبسایت ها (فارسی و انگلیسی) حتی یدونه کامنت خوب هم راجع بهش نیست... همه میگن از داستان فقط شخصیتهارو گرفته و کلا یه داستان مزخرف با همون شخصیتا ساخته...
تریلرشم دیدم...اینجا
اینم پوستر فیلم:
اصلا خیلی بد خورد تو ذوقم...
حالا این عکسو ببینین:
این عکس شخصیت اصلی داستانه با استادش
حالا تو کتاب یه پسر بچه 12-13 ساله ست... استادشم تو کتاب خیلی خفن و قدرت

ادامه مطلب  

..........  

سلام
 
معذرت میخوام یه چند روزی نبودم رفته بودم شهر کرد........
 
شانزدهم رفتم جمعه برگشتم.........
 
یه اتفاق خیلی بدی برام یعنی برای من که فقط نه برای همه افتاد.......
 
پدر بزرگم یعنی پدر مادرم فوت کرد........
 
....................
 
ما(پدرم و مادرم و من)خونه یکی از عمه هام بودیم چند ساعتی نشستیم که خالم بهم زنگ زد تا اومدم موبایلمو
 
جواب بدم قعط شد و همون لحظه گوشی مامانم زنگ خورد و رفت گوشیو داد به بابام وقتی برگشت گفتم کی
 
بود؟گفت شوهر خالت بود با بابا کار داشت

ادامه مطلب  

............  

سلام
 
 
معذرت میخوام یه چند روزی نبودم رفته بودم شهر کرد........
 
شانزدهم رفتم جمعه برگشتم.........
 
یه اتفاق خیلی بدی برام یعنی برای من که فقط نه برای همه افتاد.......
 
پدر بزرگم یعنی پدر مادرم فوت کرد........
 
....................
 
ما(پدرم و مادرم و من)خونه یکی از عمه هام بودیم چند ساعتی نشستیم که خالم بهم زنگ زد تا اومدم موبایلمو
 
جواب بدم قعط شد و همون لحظه گوشی مامانم زنگ خورد و رفت گوشیو داد به بابام وقتی برگشت گفتم کی
 
بود؟گفت شوهر خالت بود با بابا کار دا

ادامه مطلب  

غروب  

غروبی سرخ و ساکت، سرخ و زخمی، غروبی در دو چشمم خانه کرده
تو گویی خون سرخ چون منی را، شفیقی در شفق پیمانه کرده
 
نگاهی از دو عالم دست شسته، نگاهی زخمی و در خون نشسته
نگاهی آشنا گویی دلم را، ز خویش و آشنا بیگانه کرده
 
حدیث بی کسی ها دارم اما، میان این کسان گویی کسی نیست،
چو دست خالی مجنون که عمری، خیال لیلی اش را شانه کرده
 
میان مشرق و مغرب دویدم، ز زخمی زخم خود بردم به زخمی
چو مقتولی که عمری قاتلش را، رفیق و همدم و همخانه کرده
 
غروبی در دو چشمان

ادامه مطلب  

میشود گاهی نبود فقط لحظه ای  

فردا نمیرم امتحان بدم چون
دیگه خسته شدم!وافعا خسته شدم بذار بیافتم
بذار مشروط شم 
بذار بمیرم
امشب بــد دلم گرفته خیلی بد
اونقدر که حتی گریم هم نمیاد
اونقدر که حتی حوصله ی بهترینامم ندارم
اونقدر دلم گرفته که 
دلم میخواد بمیرم
خسته شدم 
دلیلی برای زندگی نیست
کسی جز مامان بابام نگرانم نیستن
برای کسی مهم نیستم
بهتره نباشم پس!
واقعا
ته تهِ ش جی میشه!تهِ زندگی کجاس؟
آخرش چیه؟ خســته ام خیـــلی

ادامه مطلب  

نیشخند  

 
ما مسلمان نیستیم بلکه،
حرامزاده ایم!
دلیل:
هفته پیش، یک نظر خصوصی برام گذاشتند که فقط یک شماره ایرانسل بود.
زدم تو گوشی ام، نداشتمش. تلگرام داشت طرف. بدون عکس و مشخصه ای خاص
براش نوشتم سلام، ممنون از شماره ات. چکارش کنم دوست؟
هیچ جوابی نداد تااااااااااااااااااااا بعد از یک هفت ده روز الان می بینم نوشته که لطفا پیام ندید و شماره رو یکی بی اجازه ام پخش کرده است.
فکر کن.
اینقدر حرومزادگی از ما بر میاد که آسایش ملت رو،
احیانا امنیت شغلی خانوادگی

ادامه مطلب  

کتاب «دختری در قطار»؛ نوشته پائولا هاوکینز  

«دختری در قطار» که در سال 2015 یکی از رمان‌های پرفروش دنیا به شمار می‌رفت، با آغاز سال 2016 نیز روند خود را طی کرد. به طوری که طبق گزارش‌‌های اعلام شده با داشتن 10 هفته پرفروش، در صدر دیگر عناوین قرار دارد. انتشار این اثر در سال گذشته سبب شد تا رکورد فروش افسانه‌ای هری پاتر شکسته شود.
«دختری در قطار» نه‌تنها یک رمان مهیج و پلیسی، بلکه تریلری روان‌شناسانه است، که موفق شد خیلی زود رکورد پرفروش‌ترین‌هایی چون هری پاتر را بشکند و همچنان در صدر باق

ادامه مطلب  

سلام  

بعضی وقتا حس پوچی میکنم،بعضی وقتا بیشتر به این جمله هی بخواهیم ک رسیدن نتوان که چه؟ پی میبرم،نمیدونم تاحالا طعم تنهایی رو چشیدی یا نه؟طعم خوب تنهایی وقتی هیچکی جز خودت به فکرت نیست،میری بیرون هیچکی نگرانت نمیشه،کلا بود و نبودت فرق نکنه واسه کسی،میتونی طعم تنهایی رو از من بپرسی،گرمی تو از گرمی نور خورشید کلی کتاب و ورق داری تو کوله پشتیت شایدم کلی گل خوشگل تو باغچه ی خونت رنگ گلای قالی رو از من بپرس.
نمیدونم داستان چیه هروقت دلم میگیره،نارا

ادامه مطلب  

چشمان تو پیچیده ترین معضل دنیاست  

بسم الله الرحمن الرحیم
#59
صبح از خواب که بیدار شدم وارد پی ویش شدم اومدم یه شکلک بفرستم براش که از اونجایی که خوابالو بودم و یه چشمم بسته بود دستم رفت رو یه استیکر بسیار خوشگل و ابرومندانه یه دختر پسر داشتن بوس میکردن همو و روش نوشته بود جلوی همه اصا نمیدونستم چیکار کنم واقعا سرخ شده بودم ادیتم که نمی‌شد بکنی پاکم نمیشد بیخیال شدم و نوشتم سلام فقط دعا میکردم نبینه عه انلاینه که جواب داد سلام نت ضعیفه اه وااای خدایا شکرت نتش ضعیف باشه باز نمیش

ادامه مطلب  

چشمان تو پیچیده ترین معضل دنیاست  

بسم الله الرحمن الرحیم
#49
مامان بابام اومدن و بعد از افطار اهنگو پلی کردم مامانم گوش بده گفت قشنگه و بابامم مثل همیشه چیزی نگفت میخواستم کم کم بابامو اشنا کنم با اهنگا
مامان بابام امشب یکم دیرتر از همیشه برگشتن و گوشیشونم جواب نمیدادن کلی پی وی آرین گریه کرده بودم خیلی عارومم کرده بود اگه اون نبود حتما میمردم گوشیمو برداشتم تا برم ازش تشکر کنم وارد پی ویش شدم و براش نوشتم مرسی بابت بودنت مخصوصا امروز هم شوخیا هم ارامش
_من نوکرتم وظیفم بود
اس

ادامه مطلب  

حرف  

دامادمون پشت سرم خیلی شکایت کرده
به بابام گفته : شهریار جواب سلام منو نمیده .. بی محلی میکنه ... چرا اینقدر توی خودشه ؟؟؟
نه حرف میزنه نه میگه میخنده .....!
خیلی ببخشید این کارا کی از بنده سر زده که خودم یادم نیست ؟؟؟؟
آره شاید بعضی وقتا یکم توی خودم باشم که اونم دلیلش مشکلاتمه ولی متنفرم از سرد بودن از بی محلی از هرچیزی که بی تفاوتی توش هست .....
آخ مهدی تلافی میکنم سرت 

ادامه مطلب  

یکی از پیش نیاز های تصمیم انتحاری گرفته شد.  

به به سلام ملیکم :دی 
خوب چه خبرا؟ من اول یه ویژگی از خودم بگم!؟ من وقتی جایی نمینویسم توی ذهنم مرور میکنم چیزهایی که دوست دارم بنویسم جایی یا برای کسی تعریف کنم. (خیلی باحاله انگار یه قصه گو توی ذهنم دارم که تعبیر خود واقعیم رو از واقعیت موجود بیان میکنه البته بعضی موقع چون خود واقعیم یه کم بیپ میشه تصحیح میشه :دی ) اکی حالا بگذریم. 
توی این مدت که نبودم کلی کارهای با هیجان کردم که جالب بود و خوش گذشت. راستی امسال یه اتفاقی افتاده خیلی کم غذا می

ادامه مطلب  

151+دکتر  

س شنبه رفتم دکتر و دکتر برام ی سونوگرافی و ی آزمایش نوشت که همون لحظه رفتم سونوگرافی
متاسفانه خیلی شلوغ بود و یک ساعت تو نوبت بودم
موقع نوبتم که رسیدم وحشت زده شده بودم چون اولین بارم بود و قتی خانومه گفت لباستو بزن بالا ترسیدم
بعدم که کارم تموم شد دیدم که نتیجه ش خوبه
بازم بردم پیش ِ دکتر و گفت هیچ مشکلی نیست تو سونوگرافی
دوباره ی آزمایش ِ ادرار نوشت و شد دو تا آزمایش
که قرار شد بعدا براش ببرم
خدایا شکرت که بخیر گذشت وچیز ِ خاصی نبود
 
 
+امشب ش

ادامه مطلب  

معرفی کتاب جین ایر  

رمان جین ایر بر اساس نظر اکر منتقدان و همچنین مخاطبان عمومی بهترین رمان تربیتی نوشته شده دنیا  می‌باشد. که در اینجا به صورت مختصر به معرفی این کتاب و معرفی داستان آن به صورت کوتاه پرداخته شده است. رمان‌های تربیتی به داستان‌هایی گفته می‌شود که شخصیت اصلی و یا چند شخصیت از داستان در طی زمان و روند داستان دچار بلوغ فکری شده و به عبارت بهتر از اتفاقات رخ داده در پیرامونشان و همچنین تجربیاتشات درس‌های بزرگی می‌گیرند. از جمله برجسته ترین رما

ادامه مطلب  

151+مادر  

یادم نمیاد هیچوقت مامانم نوازشم کرده باشه یا اینکه حتی بغلم کرده باشه اصلا یادم نمیاددددد
یادم نمیاد که باهام درد ُ دل کرده بآشه، یادم نمیاد نازم کرده باشه
یادم نمیاد دلداریم داده باشه یا حتی بهم اعتماد بنفس داده باشه
یادم نمیاد اونموقع هایی که مدرسه میرفتم ی روز صبح ِ زود بیدار شه وبرام صبحونه آماده کنه یا حتی ی لقمه
 برام درست کنه و برام آرزوی ِ موفقیت کرده باشه و بگه دخترم موفق باشی
یادم نمیاد بگه دخترم تو موفق میشی من بهت اعتماد دارم
یاد

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1