صد و چهل و یک  

شنیدم بوو خیلی تداعی کننده ی خوبیه.  حتی شنیدم قوی ترین تداعی کننده س...  و توو زندگی من تنها کسی که تقریبا همیشه اذکلن میزنه بابامه.  چقدر دلم براش تنگ میشه بعضی وقتا.  همینجوری توپ خیابون میرم... 
یه استادی هم داریم، مچ دستش منو یاد بابام میندازه.  بابام‌ شاید قشنگ ترین مچ هایی رو داره که تا الان دیدم.  (باشه اصلل، من فروید رو تایید میکنم.) 
البته  این مسئله درباره  ی مامانمم هست ولی بابام بیشتر‌. 
و‌صد البته ، قبلا یه ادکلنی داشت که خیلی ازش

ادامه مطلب  

تسلیت......  

ســـــــــلام.........
اول اینکه خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده ......
دوم اینکه تسلیت میگم به مردم کرمانشاه و....به همه اتفاقات بد....
 
خب .....
بالاخره بعد از بیست روز بابام از کربلا برگشت. ...
یعنی یکشنبه اون هفته .....
خیییلی دلم واسش تنگیده بووووووووود.......
خداروشکر که اومد وسالم اومد.......
خداروشکر حالش  خوبه و خوشحاله........
 
خداجووووووون به خاطر همه چی شکرت......
.........
........
..................
.........
................ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـــ.ـ.ـ.ـ.ـ.ــ
 
پی نوشت:
اون روز که با

ادامه مطلب  

عکس  

ددی اومده تو اتاقم میگه عکس خوب چی داری خخخخخ
میگم من همه عکس هام خوبه ، واسه کجا میخوای ؟ نکنه خبریه ؟ خخخخ
میگه این دخترای تهرانی کچلم کردن بس که میگن عکس دخترتونو
نشونمون بدید !
بهش میگم پدر من مگه دخترای تهرانی شما رو کچل کنن وگرنه با این حجم از مویی که شما
 رو سر مبارک داری ، عمرا کچل بشی !! خخخخ
غیر از اون پسره چش سفید و شریکمون دیگه هیچ کدوم از نیروها منو ندیدن ! همه
تازه نفس هستن ..  چند تا عکس نشونش دادم بابام میگه نه از این عکس ها نمیخوام
ی

ادامه مطلب  

چندتاچیز  

_ چند شب پیش خواهرو مامان رفتن خونه باباجون مامان جون(پدر مادر بابام) برای عیادت باباجونم.یکم مریض بودو انگار چندساعت بیمارستان بود.باباجونم همینجور که از بچه هاش گله میکرده و چون کلا خیلی دل نازکه

ادامه مطلب  

ديوونه غرغرو...  

مشترى كه دیشب بابت بودنش كبكم داشت خروس میخوند امشب كارى كرده كه خودكشى نكنم خیلیه!!گفتم مشترى مدارى كنم براش عكس قاب فرستادم و با توافق همدیگه یه قاب رو انتخاب كردیم.بعد آویزاى سنجاق رو فرستادم گفت هرچى خودت بزنى.میگم رنگش با من فقط مدلش گرد باشه یا مربع.میگه مربع گفتم باشه كار رو آماده كردم براش فرستادم میگه گرد باشه بهتر نیست!!گفتم باشه گرده رو میزنم بعد باز پیام داده جاهاشون رو عوض كنى بهتره.باز عوض كردم میگه كوتاهتر شه بهتر نیست؟ كوتاهش

ادامه مطلب  

1716  

 بله از اتاق فرمان اشاره می کنن که همین یکیُ کم داشتیم :|
از آموزش پرورش نامه اومده برا باغِ کتابمون که آقا " تخلیه ی فوری " کنین :| خانمِ آقای دولتی هم می گه متوجه نیستن اینجا چقدر جنس هست؟ تخلیه ی فوری ما سه ماه طول می کشه :)) حالا قراره آقای دولتی بره باهاشون صحبت کنه گویا آزارشون گرفته :| یا ما باید بریم مرکز شهر یا جمع کنیم :| آها اینم بگم که از دست یه بازاریابِ بیمه به زووور فرار کردم :| من نمی دونستم بیمه دارم اونوقت بهش گفتم ندارم واای مگه ول می

ادامه مطلب  

بسم الله...  

نیما بهم میگه احمقم که از سهمیه ام برای دانشگاه استفاده نکرد
شاید راست میگه ولی به نظر من احمق تر از من بابام بود که 
جونش رو داد برای نجات نیما...
شدم کوزت خانواده ، بشور و بساب و...
امروز به خانم زاهدی گفتم برام شیفت شب نذاره ولی قبول نکرد
خسته شدم، خیلی خدایا خسته شدم...

ادامه مطلب  

یکی از معیارام  

از همون نوجوانی یکی از معیارام برای ازدواج این بود که از بابام بترسه. یه بار یکی از دوسپسرام که خریت کردم قبول کردم بیاد خواستگاری،  رفته بود اهواز و اومده بود، می گفت چقد درباره بابات چرت گفتی. مرد به این خوبی مهربونی...
گفتم برو گمشو

ادامه مطلب  

شعر  

داد چشمان تو در کشتن من دست به‌همفتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به‌هم
هر یک ابروی تو کافی‌ست پیِ کشتنِ منچه کنم با دو کمان‌دار که پیوست به‌هم؟!
شیخِ پیمانه‌شکن توبه به ما تلقین کردآه از آن توبه و پیمانه که بشکست به‌هم!
عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشتزلف او باز شد و کار مرا بست به‌هم!
مرغِ دل، زیرک و آزادی از این دام، محالکه خَم گیسوی او بافته چون شست به‌هم
«دست بردم که کشم تیر غمش را از دلتیر دیگر زد و بردوخت دل و دست به‌هم»
هر دو ضِد را

ادامه مطلب  

مریضی خر است  

هی میگم بابامامان داداشا من هیچیم نیست هی میگن فشارت پایینه صورتت زرد شده... آقا نمیخوام برم دکتر ب کی بگم ب زور بردنم دکتر دکترم سرم نوشته داداشم رفت دارو ها رو بگیره پسره اومده میکه آستین تونو بالا بزنید سرم بزنم گفتم بله؟؟؟گفتم نمیخوام برید ب یه دختر بگید بیاد پسره همینجور نگام میکرد میخندید حالا رفته اومده میکه پرستار خانم نداریم گفتم باشه من نمیخوام همینی ک گفتم بابام اومد گفت آوا جرأت داری بلند شو تا بهت بگم گفتم باباپرستار دختر نیست

ادامه مطلب  

ادامه قبلی  

و در آخر هنوز عشق می کنم با این که  بخاطر ک .ر قید خیلیا زدم درسته که این رابطه هیچ وقت اتفاق نیوفتاد ولی واقعا چیز جالبی بود بعد ۲ ۳ سال از نظر عاطفی عجیب من تکون داد و واقعا ازلحظه لحظه اش از استوری تا وبلاگ نویسی تا بچه پررو بازی تو حرف زدن تا ....... با تمام سلولم لذت بردم شاید ک ر فقط یک نشونه بود برام که بگه دختر اون مدلی که می خوا هست نمی دونم .... نمی دونم .... ولی هرچی بود حس خوبی بود وطرف هم خیلی به فانتزی هام نزدیک بود and then he is gone

ادامه مطلب  

342  

وقتی اسم امیرحسین همكار قدیمی رو گوشیم نقش بست ، اول تعجب كردم و دلیلی ندیدم كه جواب بدم!! دوباره زنگ زد!! بیشتر تعجب كردم و بیشتر به فكر فرو رفتم!! چرا باید بعد این همه وقت زنگ بزنه به من ؟؟!! اونم این وقت شب!! بعد چی یادم بیاد خوبه؟!! اینكه فردا هشت دی ماه هست و سالروز تولدش! قطعا همینه دلیلشه!! حتما میخواد دعوتی چیزی كنه!! خوبه تلگرام لست سین هستم و نمیفهمه بیدارم و جواب ندادم!!
فردا بهش پیام میدم ببینم داستان چیه!! واسم جالبه دوشب متوالی تولد د

ادامه مطلب  

علوم تحقیقات  

سابق بر این از این که دخترا دنبال من بودند لذت می بردم ولی واقعا الآن ن به دخترا ن به پسرا دانشگاه هیچ حس خاصی ندارم از آمار دادن آمار در آوردن هاشون تا خاله زنک بازیا تا ...... واقعا حس جالبی ندارم خیلی سعی کردم این ترم تو چشم نباشم ماشین خفن نیاوردم دانشگاه کسی تو اینستا اکی نکردم با تقریبا هیچ دختر جدید آشنا اونجوری نشدم اکیپ تشکیل ندادم و..... ولی نشد 
 Fuck you

ادامه مطلب  

 

دارم فکر میکنم مامان و بابام برگردن شهر خودمون، من تنها توو این خونه قدیمی چیکار کنم؟! 
الان از وجود نازنین اونا توو امنیت کامل و حس خووب کنارشون دراز کشیدم ولی وقتی تنها باشم موندن توو این خونه ......آسونه؟!
خدایا به من دانش و شجاعت و شجاعت عطا کن. آمین 
+ آقای کامیار، دیشب بعد از پستم بلاگ م رو بستم و امروزکامنت هاتونو دیدم. قبل هرچی ممنونم بابت وقتی ک گذاشتین
و اینکه حرفاتون برام خیلی جالب بود .باید سرفرصت بهشون جواب بدم 
 
 

ادامه مطلب  

بزارین یه چیزی براتون تعریف کنم  

بزارین یه چیزی براتون تعریف کنم.  من و خواهر دعوامون شده چند روز پیش تا الآن قهریم ولی همچنان با لپتاپم کار می کنه. اصلا سرش تو لپتاپ من بود واسش عشوه ریختم گفت واسه یکی قیافتو اینجوری کن که براش مهم باشه و بعد دوباره سرش رفت تو لپتاپم. خخخخخخخ منم دیشب واسش شلغم بردم تو اتاقش ولی همچنان قهریم

ادامه مطلب  

بسم الله...  

نیما از بچگی تو خونه ما بود همیشه به بهانه برادر ررضاعی بودن من
آخه وقتی خاله نیما رو به دنیا میاره تا چند روز حالش بد بوده و 
نیما خان هم غیر از شیر مامان من چیز دیگه ای نمیخورده
تا اون سال که خاله تصادف کرد و...
نیما شد مقیم دائم خونه ما...
کلاس سوم دبستان بودیم که اون اتفاق وحشتناک افتاد...
خدایا به بابام بگو که ازش متنفرم و هیچوقت اونو نمی بخشم...
تو اون لحظه من بیشتر از نیما به کمکش احتیاج داشتم...ازش متنفرم متنفرم

ادامه مطلب  

[360]. شبی عاشقانه  

بارون میاد.توی ماشین نشستم... میخوام برم خونه. قصد رفتن به جای دیگه ای نداشتم.کرایه رو حساب کردم و اومدم بیرون. حس دلتنگی عجیبی داشتم... تازه اون موقع فهمیدم عشق چقدر پر قدرته..تند تند قدم برمیداشتم، روی زمین خیس... پاهام دست خودم نبود. دلم داشت منو میکشوند به سمت ضریح... تند تند راه میرفتم... زیر بارون... با دلی تنگ... رسیدم در ورودی... کفش هامو توی مشما کردم سریع و رفتم داخل... دستمو که بردم سمت ضریح و گرفتمش، سوره خوندم و آروم شدم... انگار که از ته دلت بگ

ادامه مطلب  

یادها و خاطرات  

تقریبا یک سال از مهاجرتمان می گذرد. خیلی اتفاقها در این یک سال افتاد که میتوانم به جرات بگویم اگر ده سال هم در کشور خودم زندگی می کردم به این اندازه پخته نمی شدم و شرایط متعدد را تجربه نمی کردم. مهاجرت جسارت می خواهد و اگر هرگز نمی دانستم که چنین سخت جانیم.
اینجا که هستم یاد خیلی ها می افتم. یاد دوستم زینب که چند وقتی هم هست که بهم تلگرام میزنه و قراره که وقتی برای مسافرت دو هفته ای بر میگردیم بیاید ما را ببیند. دلم برایش می سوزد و یک دلتنگی خاصی

ادامه مطلب  

دلتنگی...  

دلم تنگ شده. برا مامانم برا بابام .برا خونمون . برا شهرمون برا با خواهر بودنم.... کل وجودم پر از دلتنگیه. دستام ، وقتی مینویسم ؛ پاهام وقتی راه میرم. روحم وقتی نماز میخونم. ذهنم وقتی درس میخونم.... شاید خوب باشه. حاصل از حس خوب و با ارزش دوست داشتن. 
نمیدونم... آیا زندگی برای ما آرامشی خواهد داشت؟؟ وقتی نمیدونی اینجا چیکار میکنی. وقتی نمیدونی این دلتنگی ارزشش رو داره یا نه؟وقتی نه چیزی شدی که خودت میخوای نه اون چیزی که بقیه میخوان. تا کی باید تلاش کر

ادامه مطلب  

84.  

ساعت ۱:۱۶ :)
یک ربعی هست وضو گرفتم و اومدم تو اتاقم که نماز بخونم ولی انقدری که سرد بود به آغوش گرم بخاری فسقلی‌م پناه بردم!!
ساعت ۶ باید آتلیه باشم واسه هماهنگی امور ریزه‌میزه..
۶:۲۰هم که کلاس دارم..
قبلش باید کارتای باقی مونده رفقا رو به دستشون برسونم..
پلاک ماشینمون اومد

ادامه مطلب  

نوستالژی های ترسناک به سبک سینمای ژاپن  

۱۰- Kwaidan
کوایدان یک آنتالوژی داستان کوتاه ترسناک است. ساخته ۱۹۶۴ به کارگردانی ماساکی کوبایاشی که چهار داستان را بازگو می کند. تم غالب داستان ها، وحشت ماوراءالطبیعه به خصوص وحشت از اشباح است. به خصوص در دو داستان اول می توانید اولین نمونه های وحشت از زنان سرکش و ارواح زنان انتقام جو را ببینید. در ضمن می توانید ریشه همه آن فیلم هایی را که در آن ها یک سری خانم با موهای آشفته دراز و
ادامه مطلب

ادامه مطلب  

بی پولی  

داری زندگیتو میکنی، درستو میخونی ، یهو به خودت میای و میبینی ای دل غافل! بیست سالم شده و دیگه روم نمیشه از بابام پول بگیرم، بیست سالم شده و هیچ کاری بلد نیستم که بتونم ازش پول دربیارم، هیچی از خودم ندارم. وام دانشجویی میگیری که حداقل یه ماه بتونی خرج کارای لازم عقب افتاده که روت نمیشه از بابات بخوای رو بدی، اونم نگاه میکنی و میبینی اینقدر کم هست که نتونی هیچ کاری بکنی. یهو یه نگاه به درسات میکنی و میبینی ای وااای از اینم که نمیشه پول دراورد... ی

ادامه مطلب  

یکلیا و تنهایی او  

یکلیا و تنهایی او مشهور ترین داستان بلند تقی مدرسی است و او را با این داستان میشناسند.داستان که بر مبنای روایات عهد عتیق ساخته شده، در اسرائیل کهن می‌گذرد. یکلیا دختر پادشاه اورشلیم که خود را به عشق چوپانی تسلیم کرده است، با افتضاح مرسوم از شهر طرد شده و اینک تنها و بهت زده در کنار رود باستانی «ابانه» پرسه می‌زند. غروب هنگام شیطان به سراغ او می‌آید و به مثابه دوستی جهان دیده، برای دلداریش قصه می‌گوید. قصه برخورد خدا و شیطان بر سر مخلوق...
مق

ادامه مطلب  

دلتنگی  

سلام .....خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده........
دلیل اینکه نیومدم زیاد سربزنم این بود که اصلا چیزی واسه گفتن ندارم.....
زندگیم خداروشکر خوبه و خیلی بهم خوش میگذره....بابام رفته کربلا خوش به حالش ایشالا همه باهم بریم ...شماهم قسمتتون شه برین.......
 
همه چی خوبه اما........یه چیزی گاهی وقتا اذیتم میکنه.......اینکه چرا طرف مقابل که دلایلمو براش توضیح میدم درک نمیکنهـ......فکرخودشه.....
پس من چی....احساسم چی میشه.....من امادگی حجم این اتفاقات رو نداشتم .....
 
خودشم خوب میدو

ادامه مطلب  

Today  

خیلی دلم تنگ بود امروز خیلی زیاد .....
به خدا پناه بردم 
و چه عاشقانه بنده هاشو نوازش میکنه 
یعنی من امروز و دل تنگمو و نوازش های تو رو فراموش میکنم؟!
هیچوقت!
ازت سپاسگذارم ...سپاس گزارم 
+ خونه گرفتم! امروز مامان و بابای عزیزم لطف کردن و این همه کیلومتر راهو اومدن اینجا و برام خونه گرفتن و قولنامه و ...اینا! 
..ایه ی 29 سوره مومنون  :)
البته امشب رو خونه قدیمی می مونم چون بخاری رو نخواستم فعلا ببرم ک دخترا سردشون بشه. امشب همگی توو خونه قدیمی گرد بخاری

ادامه مطلب  

شخصیت من در96  

امتحان امرو خوب بود !! 
امرو میخام از خودم بگم !ی دختر غد و ی دنده ک بقول یکی اگ از غرورم بزنم خیعلی چیزارو میتونم بفهمم اما خو هرکی ی شخصیتی داره ، لجبازم و دوس دارم از همه چی سر دربیارم ک این کارم ی روز سرمو ب باد میده :/ خیلی زود بهم بر میخوره ، رک عم و جواب هر کسو همونجا بهش میدم تا برم پشت سرش بگم، خدا عصبانیتمو ب هیشکس نشون نده خیعلی تندگو میشم مث بابام!! ینی قهر ها و عصبانیت های الکی هم زیاده اما وقتی عصبانی واقعنی بشم دیگ فاجعه میشه !! (خیعلی ب

ادامه مطلب  

شخصیت من در96  

امتحان امرو خوب بود !! 
امرو میخام از خودم بگم !ی دختر غد و ی دنده ک بقول یکی اگ از غرورم بزنم خیعلی چیزارو میتونم بفهمم اما خو هرکی ی شخصیتی داره ، لجبازم و دوس دارم از همه چی سر دربیارم ک این کارم ی روز سرمو ب باد میده :/ خیلی زود بهم بر میخوره ، رک عم و جواب هر کسو همونجا بهش میدم تا برم پشت سرش بگم، خدا عصبانیتمو ب هیشکس نشون نده خیعلی تندگو میشم مث بابام!! ینی قهر ها و عصبانیت های الکی هم زیاده اما وقتی عصبانی واقعنی بشم دیگ فاجعه میشه !! (خیعلی ب

ادامه مطلب  

امروز مزخرف!!  

امروز مثلن خیر سرم صب پاشدم درس بخونم شنبه امتحان دارم باید بااون حجم کتاب و مطلب ک مونده از امروز شروع میکردم صب تا ساعت۱۰خوندم و طبق معمول سردرد داشتم من ک هیچوق 
خابم نمیومد امروز بخاطر سردرد نمیتونستم چشامو باز نگه دارم خابیدم و ساعت ی ربع مونده ب دو پاشدم دیگ حتی نمیدونستم سر هم دارم هول هولکی ی چیزی خوردم و بازم خاب تا الان بابام خیعلی نگران شده زنگ زد مطب دکتر مغز و اعصاب تا ی عکسی چیزی بگیره دیگ دکتری نموند من نرم از داخلی تا چشم پزشک

ادامه مطلب  

امروز مزخرف!!  

امروز مثلن خیر سرم صب پاشدم درس بخونم شنبه امتحان دارم باید بااون حجم کتاب و مطلب ک مونده از امروز شروع میکردم صب تا ساعت۱۰خوندم و طبق معمول سردرد داشتم من ک هیچوق 
خابم نمیومد امروز بخاطر سردرد نمیتونستم چشامو باز نگه دارم خابیدم و ساعت ی ربع مونده ب دو پاشدم دیگ حتی نمیدونستم سر هم دارم هول هولکی ی چیزی خوردم و بازم خاب تا الان بابام خیعلی نگران شده زنگ زد مطب دکتر مغز و اعصاب تا ی عکسی چیزی بگیره دیگ دکتری نموند من نرم از داخلی تا چشم پزشک

ادامه مطلب  

پدرم  

در همان نگاه اول معلوم بود که چقدر پیر و تکیده شده اند. اگر چه مامانم وضع بهتری داشت. بابام انگاری جوجه شده بود. با آن دستان انگشتان بزرگ که تنها چیزی بود که از سایز بزرگ از تنش باقی مانده بود. بقیه پیری بود که جلوه می نمود و گلوی آدم را این واقعیت تلخ میفشرد که پیری لاجرم از راه رسید. پوست پشت بازویش کشیده می شد و آویزان می نمود. پاهایش از خواب که برمیخواست نای راه رفتن نداشت و دائم می گرفت. موهایش را هم کوتاه کرده بود. چقدر دلم تنگ می شود. دائم نگ

ادامه مطلب  

 

همین عشقت مرا کافی است نباشد گر مرا وصلی
از این بهتر ؟ که پیدا گشته آن پیدا شده  اصلی
 
من از یوسُف به ارث بردم نجابت در مَحبت ها
گُمانم از طهارت تو ز ساداتی از آن نسلی از آن نسلی
 
نگارا ! ما به دل داریم نگه نه رویِ زیبایی 
شویم تسلیم امرِ حق اگر تقدیر شود فصلی 
 
" یوسف "
 

ادامه مطلب  

درد و دل شبانه  

روزمرگی های مضحکی رو دارم سپری میکنم..یک عمر دویدم تا متاهل بشم, تا ازدواج کنم به ثباتی برسم که به واسطه اون به خدا برسم, ولی این بین عاشق شدم, رشته سنگینی قبول شدم...منی که به خدا نزدیک بودم, به یکباره ازش دور شدم...چه شب ها که مدام در خوابم, هشدار میدیدم...هشدار هبوط...هشدار سقوط...صحنه های سقوط...اما مصر و پا فشار...من فاصله گرفتم از خالقم, دور شدم...و اون عامل دور کننده رو هم از دست دادم..
الان تک و تنها, بیزار از ارتباط, گریزان از مردم...گریزان از ازدوا

ادامه مطلب  

مادرم  

هق هق اشکای مادرم                 آتشیست تا قیام قیامت بر پیکرم 
من یگانه پسر مادرم هر وقت دلم هوای کوی مادر می کرد بی صبرانه به دیدارش می رفتم و او نتها کسی بود آغوش پر مهرش را ازم دریغ نمی کرد .وسیر سیر نگاهم را به نگاه عاشقانه ش می دوختم ولذت می بردم 
او هیچ وقت اهل شکوه نبود اگه از نامهربانی زمانه وجور پدرم دلتنگ می شد پای دلش بودم وسنگ صبورش .
اما بیشتر سنگینی دلش را درتنهایی وخلوت با اشکاهایش درمیان می گذاشت . من بخاطر کارم چندسالی منتقل شدم

ادامه مطلب  

ملکوت  

 ” ملکوت “، شاید تنها داستانی باشد که بتوان از آن، در کنار ” بوف کور ” صادق هدایت، به عنوان یکی از ماندگارترین رمان های ایرانی یاد کرد. بهرام صادقی نویسنده این رمان، گرچه یکی از کم کارترین داستان نویسان ایرانی است، و از وی تنها مجموعه داستان “سنگر و قمقمه های خالی” و رمان “ملکوت” منتشر شده، اما توانسته یکی از ماندگارترین و در عین حال مرموزترین داستانها را خلق نماید. جالب اینکه به دلیل عدم وجود حواشی مختلف در زندگی نویسنده (مانند صادق هد

ادامه مطلب  

دل من با تویه... | کلیدر؛ اثر محمود دولت‌آبادی  

چندین بار پیشنهاد خواندن رمان کِلیدَر را از این‌ور و آن‌ور دیدم و شنیدم. چه باید می‌کردم؟ معلوم است، باید می‌رفتم سراغش. در اینترنت جستجویی کردم و فهمیدم که این اثر، ده جلد است! بله، 2600 صفحه! کتاب‌ها را گرفتم، ولی گذاشتم به کنار. امیدی نداشتم که بروم سراغش. آخر خودت بگو، که را دیده‌اید که برود ده جلد از یک داستان را بخواند؟ و اینکه کدام نویسنده را دیده‌اید که ده جلد داستان فقط با یک عنوان بنویسد؟ حقّا که جرئت می‌خواهد، هم خواندن و بیشتر

ادامه مطلب  

مقاله کمکی دوم: نگارش داستانک یلدا  

 
داستانک
داستان فلَش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه (به انگلیسیFlash Fiction) ) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه زننده‌است. این کشف می‌تواند غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی و یا نمایش لحظه‌ای زیبا باشد در فارسی می‌توان آن را «داستان ناگهان»، «داستان لحظه»، و «داستان آنی» ترجمه کرد. برای تبدیل داستان کوتاه به داستانک لازم است که نویسنده بخش اصلی داستان کوتاه را در نظر بگیرد و آن را

ادامه مطلب  

خاطره  

رسوندمش دم خونه!صداش زدم.باهمون قیافه شیطون ومهربون گفت:"جووون؟" گفتم:"بوس بده." لبشو آروم گذاشت رو لبم وبعدچندثانیه تندی تمومش کرد.بعدمثل همیشه سرشو آوردپایین وگفت:"بوسم کن تا برم الان صدای بابام درمیاد..." سرشو بوسیدم وپیاده شد.نمیخواستم از درخونشون برم.ماشینو خاموش کردم!سیگار رو روشن کردم!سیگار دوم رو روشن کردم! وای یادم رفت کادوش رو بدم...بهش زنگ میزنم بیادپایین.میخنده...نمیدونم به چه بهونه ای میخوادبیاد.میاد! میدونم ازبوی سیگار بدش میاد،س

ادامه مطلب  

سلام معینم آقاییم  

سلام معین خودم
خوبی آفایییم؟ ( خوبم )
خسته نباشی فدات شم الهی قربون دردای عضلانیت بشم من
خستگیاتو نبینم مننننن عزیز هدیییی
معینم بابام سیمکارت همراه اول همون شمارمو گرفت گفت اینترنتش بهتره ممنونم عزیزم
معینم من امتحانام از امروز شروع شدن و تا 30 دی امتحان دارم متاسفانه
تا جایی که بتونم میام وبلاگمون نفسم
قربونت بشم که واسه زندگیمون زحمت میکشی ( آخرشم نگفتی چه کاریااااا )
دلمم مث همیشه برات تنگه و یه  دونه دوست داره
( متنمو خوندی؟ خوب بود؟ خطا

ادامه مطلب  

گزارش لژیون ویلیام وایت درمان اعتیاد به مصرف سیگار  

طعم ها و بوها را تشخیص نمی دادم. قبلا باید غذای خیلی شور می خوردم تا طعم غذا را متوجه شوم. اگر می خواستم ادکلن بخرم باید حتما کسی را با خودم می بردم وگرنه بوی آن را نمی توانستم تشخیص دهم. ولی الان چقدر حس غذا خوردن زیباست. چقدر اینکه الان می توانم بوی گل ها را تشخیص دهم دلنشین است


 

ادامه مطلب  

سنگ ِواقعیت؛ به بهانه‌ی «رگ خواب»  

در روابط‌مان با دیگران -کم و بیش-
داستان‌سازی می‌کنیم. [فکر کردن با خود، همان داستان ساختن درباره چیزهای مختلف نیست؟]
این که فلان رفتاری که او با من کرد چه معنی دارد؟ قضاوت‌اش می کنیم که نیت‌اش چه
بود. رفتار خوبی بود یا نه. بعدش چه می‌شود. قبلش چه شده.
ادامه مطلب

ادامه مطلب  

بیا تولدم!  

به نام خدا
در ماه بسیار زیبایی به سر می برم. حس خوبی دارم. چون ماه با برکتیه واسه من. تولد حضرت معصومه، تولد امام رئوفم...هدیه روز دخترو هم از بابام گرفتم.بعدش تولد خودم. چون تو این ماه به دنیا اومدم.
پریشب تو رختخوابم به این فکر کردم که  این ماه یادبود نعمت وجود و هستی منه و چه خوبه که هر شب این ماه رو از خدا بابت این لطفش تقدیر کنم. حداقل زبونی. از اولین لحظه که خواست من باشم .از لحظه به لحظه ای که اراده کرد من باشم. از ذره ذره ی حیاتی که بهم تزریق ک

ادامه مطلب  

مسابقه  

تو مسابقه داستان نویسی صادق هدایت(1660 نفر شرکت کرده بودند) جزء 34 نفر شدم و رفتیم برای مرحله دوم داوری. دیشب هیجان زده شدم. امروز که از خواب پا شدم اما اون شور، خیلی کمرنگ شده. داستانی که برای مسابقه فرستادم رو   س   و فاطی باهاش زیاد حال نکرده بودند. ف اطی از بعد اخلاقی داستان رو تحلیل کرد و گفت دختر قصه ات اخلاق مدار نیست(بعدتر که بهش توپیم که این چه مدل نقدی است دوباره خوند و گفت سلیقه من نیست ولی خوب نوشتی) و س    از داستان هایی که عنصر تخیل در ا

ادامه مطلب  

تلفن  

تلفن زنگ خورد، تو اتاق بودم، گفتم تو جواب بده
فهمیدم داریم دعوت میشیم برای فرداشب خونه عمه که نه درواقع خونه شوهرعمه، با خودم گفتم "آو"
برادر گفت فردا بابام تهرانه، داشتن حرف میزدن و گفت چهارشنبه امتحانام شروع میشه و‌...اره خلاصه امیدوارم به هر نحوی نشه که بریم
خیلی خرابه نه؟ وضع رو میگم. یه زمانی خونشون نهایت انرژی مثبت ها بود الان به دلایل مسخره دلم نمیخواد برم اونجا:\
دوس دارم تا چند ماه حداقل تو غیبت به سر ببرم
چند دقیقه بعد:
دوباره تلفن زن

ادامه مطلب  

گزارش اول از داستان یلدای چهارم  

 
چهارمین فراخوان داستانک یلدا با هدف شناسایی و پرورش استعدادها و حضور علاقه‌مندان به داستان‌های مینی‌مالیستی و گسترش شیوه ایجاز نگاری با رعایت انتقال معنای ناب در حدّاقل واژگان برگزار می‌شود.
 
آئین‌نامه فراخوان داستانک یلدا:
- این فراخوان در دو بخش آزاد و ویژه برگزار می‌شود
- همه می‌توانند در هر دو بخش شرکت کنند.
- عنوان بخش ویژه فراخوان «زلزله کرمانشاه» است.
- داستان ها باید عنوان داشته‌باشند. عنوان زیبا و جذاب می‌تواند باعث ارتقاء

ادامه مطلب  

داستان ِکوتاه  

من یک تعدادِ قابلِ توجه داستانِ کوتاه از نویسندگانِ به نامِ ایرانی و جهانی دارم که تصمیم به انتشارِ آن‌ها در این وبلاگ گرفته‌ام. این به معنایِ  توجه و حوزه‌ی اصلیِ این وبلاگ نیست. بلکه بخشی مهم از فعالیتِ وبلاگِ 'عمارتِ روشن' را در بر می‌گیرد.
این داستان‌های کوتاه برای نخستین بار نیست که در فضای سایبری منتشر می‌شوند اما تفاوت‌های ویژه‌ای با دیگر وبلا‌گ‌ها و سایت‌ها خواهند داشت. ابتدا این که برای جمع آوریِ این داستان‌ها، دستِ کم باید

ادامه مطلب  

ازدواج!  

چرا پسرا اینطورین
یه پسری بود داخل فامیل زمانی که من مجرد بودم اومد خواستگاریم چیزی حدود هفت سال پیش بهش گفتیم نه 
بعد واسه دختر عموم 
بعدش واسه دوتا از نوه دایی های بابام
بعد واسه خواهر خودم
هیچکدوم مثبت نشد حالا بماند که اون وسطا واسه چند نفر دیگه هم رفته
بعد الان یه دختری بهش جواب داده تموم عکسای پرووفایلش شده تو زندگی منی،تو عشق منی و...
من مخالف این نیستم که چرا اینطوریه ولی حداقل بزار دوماه بگذره دوبار ببینیش بعد این حرفا رو بزن تازه جا

ادامه مطلب  

ارسال اوّلین فایل داستان شماره یک از برنامه های دبیرخانه ی کشوری  

همکاران محترم با عرض سلام و خسته نباشید مجدداً شیوه نامه ی برنامه ی عملیاتی دبیرخانه ی کشوری همراه با اولین فایل به نام داستان شماره ی یک همراه با صوت و تصاویر وبا ترجمه به حضورتان ارسال می گردد ،لطفا شیوه نامه را مطالعه فرموده و فایل هارا که ماهانه به حضورتان ارسال می گردد در اختیار مدارس وهمکاران محترم قرار دهید  .بنده آماده ی پاسخ گویی به شما بزرگواران هستم. سرگروههای محترم مناطق لطفاً آثار ارسالی را تا 20 فروردین 1397 به ایمیل گروه عربی اس

ادامه مطلب  

خاطره جالب فرزند خوانده فروغ فرخزاد  

پس از درگذشت خواهر فروغ، زنده‌یاد گلوریا فرخ‌زاد، تنها فرزند او، یودیت عزیزم، از مونیخ به تهران
رفت و پس از بازگشت یک کیسۀ پلاستیکی را به دستم داد. محتوای کیسه را خالی
کردم و وقتی می‌خواستم مچاله‌اش کنم احساس کردم هنوز چیزی در کیسه قرار
دارد. سر کیسه را دوباره باز کردم، چند اسلاید ته کیسه قرار داشتند.
اسلایدها را جلوی نور گرفتم. هیچ چیز دیده نمی‌شد، همه‌شان سیاه بودند. به
گمان این که اسلایدها نور دیده‌اند و خراب شده‌اند دوباره آنها ر

ادامه مطلب  

آنا گاوالدا _ پس پرده _ عشق مودبانه  

بله ، نباید به ظاهر اعتماد کرد. شاید ظاهرم خیلی معمولی است ، اما این جوری خودم را استتار می کنم . مثل آفتاب پرست ها روی تنه ی درخت یا روباه های قطب شمال که  رنگ پوستشان را در زمستان عوض می کنند.چیزی که ظاهرم نشان می دهد رنگ واقعی من نیست. 
یک سری مرغ ها هستند که اسمشان را یادم نیست.پشت پایشان پر دارند ، همین طور که راه می روند پرها رد پایشان را پاک می کنند. من هم همین طورم با این تفاوت که جهتم بر عکس است . قبل از این که وارد رابطه ای بشوم همه چیز را ج

ادامه مطلب  

پريچهر نبودن  

تازگیا دارم حسرت اینو می خورم كه چرا اسمم '' پریچهر '' نیست.حالا چرا پریچهر ؟ والا خودمم نمی دونم.فقط وقتی بهش فكر می كنم خنده از ته عمق وجودم می خواد بیاد بالا ! [ باور كنین دقیقا همین طوره ]
مامانم می گه قبل از این كه به دنیا بیام برام اسمی انتخاب نكرده بودن.وقتی منو برای اولین بار می بینه رو به بابام می گه '' این پرینازه ! خودشه !" شبیه همون لحظه ای كه مامان بابا نظر منو راجع به اسم پریماه پرسیدن و من گفتم :" این پریماهه ! خودشه !"
درست ترین و بهترین ات

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >