رمان  

بسم الله الرحمن الرحیم
رنگهامحو میشوند و آدمها ناپیدا وهمه جا سکوت مطلق وقتی تو به من نگاه ميکنی...کاش می شد...تمام داستان های دنیا را از دهان تو بشنوم! آنقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ای...که دیگر حتی نمیتوانم مضمون تازه ای پیدا کنم برای نوشتنت...من از توهیچ نمیدانم...من نمیدانم حتی اسمت چیست؟!من نمیدانم چشمانت چه رنگیست؟!نمیدانم در قلبت چه میگذرد...حتی نمیدانم وقتی حرف میزنی صدایت چگونه است؟!نمیدانم...نمیدانم...هیچ نمیدانم از تو...هیچ نمیدانم از ت

ادامه مطلب  

کارهایی که دارم دنبال میکنم  

الان در کنار کار اصلیم:
LED
خورشیدی
بهینه سازی انرژی
تجهیزات پزشکی
نیروگاهی
را کم و بیش دارم دنبال ميکنم ولی قطعا محدودشون خواهم کرد.
الان بحث مالیات و جداشدن دو نفر از شرکت خیلی جدی و آزادهنده شده که امیدوارم این مشکل رفع بشه.
تو زندگی یاد گرفتم جوگیر نشم و زود امیدوار و ناامید نشوم... و این مشکل را باید تو این سن حل کنم.
واقعا دلم میخواد کتاب بخونم دلم میخواد رمان بخونم و برم تاتر...
این روزا کنسرت هم رفتم و خوب بود ولی انقدر عجله دارم تو زندگی که

ادامه مطلب  

دونیا ادبیاتی. دانيل استيل  

 
 
 
دانیل استیل
 
 
 
 
 
 
آمئریكادا نیویورك شهرینده 1949 نجی ایلده ایشیق دونیایه گؤز آچدی. آمریكادا دوغولموش اولسادا اوشاقلیق ایل لری‌نین چوخونو فرانسادا كئچیرتدی. دئمك‌ اولار یئددینجی كیتابی‌نین چیخیشینا قده ر كیمسه اونون  قودرتلی بیر یازیچی اولدوغونو  آنلامامیش دیر.
1981 نجی ایلده آمئریكا اونیورسیت‌لری‌نین بیری دانیل استیل خانیمی دونیایه تاثیر بوراخان 10 قادین دان بیری اولاراق آدلاندیردی و نیویورك تایمز گونده‌لیك نشریه سی ده  1984

ادامه مطلب  

 

سلام دوستان گلم آبجیام و ...
ببخشید دیر به دیر آپ ميکنم  کلا این یه ماه بلا از زمین آسمون میریزه
نتمون که هی قطع و وصل میشد بعد دیگه که به لطف خدا کلا قطع شد دیگه حتی نتونستم بیام تو وب خوشملم هییی بعد دیگه زنگیدیم به یه کارشناس که از طرف مخابرات بیاد اومد یه چند دقیقه نشست  بعد مامانم اومد گفت پاشو برو یه رمز جدید برای وایفا انتخاب کن برو دیگه منم رفت پیش مرده یه سلام کردم بعد دیدم رمز وایفا رو نوشت داد دستم گفت بیا اینم رمز وایفا یه نگاهی بهش کر

ادامه مطلب  

اصول نوشتن رمان  

مرحله اول
يک ساعت وقت بگذارید و داستان خود را در يک جمله خلاصه کنید. چیزی مانند این: « يک فیزيکدان شرور تلاش می کند تا در زمان به عقب باز گردد تا عیسی مسیح را به قتل برساند» (این خلاصه اولین رمان من است) این جمله همیشه به شما خدمت خواهد کرد. این يک تصویر بزرگ است مانند اولین مثلث از آن مثلث هایی که يک دانه برف زیبا را می ساختند.
بعد ها وقتی که می خواهید کتاب خود را پیشنهاد بدهید، این جمله باید در ابتدای آن قرار گیرد. این همان چیزی است که به فروش کت

ادامه مطلب  

چالش  

اگه ماشین بودم:الانترا
 
اگه صفت بودم:مهربون(البته هستم:))
 
اگه رنگ بودم:صورتی
 
اگه هوا بودم:بارونی
 
اگه میوه بودم:توت فرنگی
 
اگه حیوون بودم:همستر
 
اگه رمان بودم:اگه گفتی من کیم؟
 
اگه خواننده بودم:میلاد راستاد
 
اگه ساز بودم:گیتار
 
اگه بازیگر بودم:شهاب حسینی و محمد رضا گلزار
 
اگه فیلم بودم:دلشکسته
 
اگه بازی بودم:هفتلو خبیس(یه جور بازی با پاسور)
 
اگه هنر بودم:موزیسین(درست نوشتم؟)
 
اگه شغل بودم:مهندس کامپیوتر
 
اگه شهر بودم:پاریس و استام

ادامه مطلب  

قسمت سوم  

نگاهی به دور و بر اتاق کردم ، بیش تر شکل يک سوئیت کوچک بود تا يک اتاق . همه چیزی سفید بود از دیوار گرفته تا سراميک ها ، درها و پرده ها ، همه و همه سفید بود حتی تختی که در وسط اتاق قرار داشت و مردی که با ملافه ی سفید بر روی آن خوابیده بود و این سفیدی همه چیز را ترسناک کرده بود خیلی ترسناک درست مانند اتاق ارواح .
سوگل خانم به سمت تخت رفت و گفت : بیا مادر ، بیا تا برات بگم .
آرام قدم برداشتم و به سمت تخت رفتم . مردجوانی بر روی تخت خوابیده ، آقای حامین محتش

ادامه مطلب  

قسمت نهم  

برنا به پشت سر ما نگاهی انداخت و ناگهان لبخند بر صورتش نقش بست و به دنبال آن صدای سوگل خانم آمد: کجا بپرد ؟
من هول شدم و به عقب برگشتم و گفتم : کی ؟ چی؟ کسی نمی خواهد بپرد .
برنا: اِ چرا داری دروغ میگی ؟ سوگلی این دو نفر می خواستند من را از بالکن بیندازند داخل باغ که شما به دادم رسیدید .
از سوگل خانم خجالت کشیدم ، حتما الان با خودش می گوید نگاه کن این دختر يک روز نشده که آمده داخل این خونه بعد این جور آشوب به پا کرده اما بر خلاف تصورم سوگل خانم گفت : خو

ادامه مطلب  

شاید یک نفر را کشته باشم1  

اسم من جینا رابرتسون بود. حالا تیا ویزارد است. بی هیچ دلیل خاصی . به خاطر این که از جادوگرها خوشم می آید. به دلایل واضح. موهایم قبلا بور بودند. حالا مشکی اند. بی هیچ دلیل خاصی. چون خوناشام هارا دوست دارم. به دلایل واضح. قبلا ورزشکار بودم. خندان، مصمم و منطقی. از آن بچه هایی که جلوی کلاس می نشینند. با تردید حرف نمی زنند و به همه ی پارتی ها دعوت می شوند. همیشه. و يک چیز را نمی توانستم تحمل کنم:ضعف. حماقت، عقب نشینی یا هرچه اسمش را می گذارید. حالا بدنم سس

ادامه مطلب  

ادیان و مذاهب تنها بدنبال استحمار پیروانشان هستند )  

تاراس بولبا، نام رمانی است اثر نيکولای گوگول، نویسندهٔ روس. این رمان حال و هوایی حماسی دارد، که از روح ملت روس برمی‌خیزد. طبع وحشی و بدوی ملت اسلاو، موضوع اصلی این اثر حماسی است، که گوگول در این رمان نشان می دهد درعین حاليکه تا ابراز محبتهای هیجان‌انگیز و سرشار از عظمت می تواند تعالی یابد، تا حد روی آوردن به قتل و غارت سقوط می کند. تاراس بولبا که يک قزاق روس است، در جنگ تمام اصالتهای انسانی خود را از دست میدهد، و حالت سبعیت و درندگی پیدا کرده

ادامه مطلب  

کتابخانه ی مرجع  

با هر بدبختی که بود،از دانشگاه ارشد برای کتاب خانه  دانشگاه های شهرم  نامه گرفتم،يکی پیام نور نزديک خودمان،و دیگری دانشگاه محبوب خودم.باآنکه می دانستم با توجه به منابع رشته ام و کتایهای موجود،دانشگاه پیام نور به کارم می آید اما آن وابستگی نامرئی مرا به سمت آن خاطره ی کده ی سبز رنگ کشاند.کارت کتاب خانه که ردیف شد و يک کتاب رمان که امانت گرفتم بی معطلی رفتم سالن کتابهای مرجع.انگار زمان توی آن سالن دوست داشتنی پر از کتاب وپایان نامه توی همان ر

ادامه مطلب  

قسمت هشتم  

باراد هم به نشانه ی تاسف سری تکان داد و گوشه ی تخت نشست و به من که ایستاده بودم اشاره کرد و گفت : بفرمایید بشینید ، راحت باشید . 
تشکری کردم و روی همان صندلی قبل نشستم .
برنا: بهتر هست که بریم داخل اتاق و آن جا حرف بزنیم .
اراد سری تکان داد و از جا بلند شد . در اتاق باز بود و برنا مثل گوساله سرش را پایین انداخت و داخل شد اما باراد و کنار در ایستاد و با دست اشاره کرد اول من داخل شوم . من هم با حرکت سر تشکر کردم و وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم . باراد هم بعد

ادامه مطلب  

قسمت چهاردهم رمان گیتا  

 با صدای زنگ گوشیم از خواب پاشدم. ای خدااااااا به منه بدبخ یه پولی بده دیگه محتاج ماشین ددی نباشممممم
بلند بگو الهی آمییییییییییییییییین
با بدبختی ازجام پاشدم کوله مو برداشتم الکی پلکی توشو پر کردم.از بس چشام خواباآلود بود نفهمیدم چی پوشیدم فقط فهمیدم لباس پوشیدم
یه برگه از روی میز برداشتم یه نامه طویل نوشتم و به نوعی خانواده ی محترم رو تو عمل انجام شده گذاشتم.
با کم ترین صدا ماشین رو از پارکینگ درآوردمو دِ برو که رفتیییییییییییییم
ساعت5 ص

ادامه مطلب  

قسمت سیزدهم رمان گیتا  

عقربه ساعت روی 2 بود.یعنی خاک برسر جوگیرم کنن هی جوگیرجوگیر زیاد لوس نشدم حالا فردا مجبوریم با اتوبوس بریم رودبار بدون هیچ سروصدایی نهایت آپشنی که داریم هندسفری باید نق نق بچه ی مماغوی کناری و گرمای هوا و اینا رو تحمل کنیم....
با صدای زنگ گوشیم پریدم هوا
مهسا بود.
-ها مریض روانی
مهسا-درد روانی سوئیچو گرفتی؟
-ای کوفت از ساعت10 دارم توضیح میدم ننننننعععععع ندااااااد
مهساا- کوفت به شکمت عربده نزن چشتو کور کرد نداد
-مالیخولیا اگه ایجوره فردا از همه

ادامه مطلب  

مصاحبه با نفرات برتر کنکور 1395  

مصاحبه با محمد احمدی رتبه 1 کنکور تجربی 95به طور متوسط روزانه بین 10 تا 12 ساعت را به مطالعه اختصاص می‌دادم، داوطلبان کنکور باید به اندازه هدف خود تلاش کنندمن فارغ‌التحصیل رشته ریاضی هستم که در سال 91 در کنکور ریاضی رتبه 3 را کسب کردم و در رشته‌ی مهندسی برق دانشگاه شریف سه سال تحصیل کردم.پس از انصراف از این دانشگاه برای کنکور تجربی شروع به درس خواندن کردم. درس خواندن برای کنکور تجربی را از مهر آغاز کردم که 70 تا 80درصد وقت را به درس زیست‌شناسی از

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1