همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

همچنان تحلیل می‌کنم پس احتمالاً هستم  

در خدمتتون هستیم با یکی دیگه از سری برنامه‌های «امشب یا این مقاله تموم می‌شه یا این کیانا!» الآن تنها چیزی که بهم انگیزه می‌ده، اینه که اینا تموم شه، هفته‌ی بعد می‌رم نمایشگاه کتاب؛ شونزده تا فیلم از شقایق می‌گیرم و بدون عذاب وجدان می‌بینم و با خیال راحت رمانی رو که از حنانه گرفتم، می‌خونم. به روزهای خوب فکر کنید. بهتون انگیزه می‌دن تا لحظه‌های سخت و سنگین رو قورت بدید. 

ادامه مطلب  

69  

سلاااام:)دو تا دیگه از امتحانام مونده.... واقعا بریدم...امتحان بعدی پس فرداس امشبو به کل نخوندم.... تا الان نمره دوتاشون اومده که یکی رو هیجده و اون یکی رو که اتفاقا چهار واحدی هم هست شونزده و هفتاد شدم:|  کاش بشه معدل الف بشم... با این اوصاف و وضع درس خوندن علف هم نمیشم البتهچند وقت پیش یادم افتاد که من چقدر تو وبلاگ از امتحان چشم فغان و فریاد کردم... امتحان چشم خیلی سخت بود ینی یه نکته های ریزی رو سوال داده بود که به عقل اجنه هم نمیرسید ... خب منم گن

ادامه مطلب  

69  

سلاااام:)دو تا دیگه از امتحانام مونده.... واقعا بریدم...امتحان بعدی پس فرداس امشبو به کل نخوندم.... تا الان نمره دوتاشون اومده که یکی رو هیجده و اون یکی رو که اتفاقا چهار واحدی هم هست شونزده و هفتاد شدم:|  کاش بشه معدل الف بشم... با این اوصاف و وضع درس خوندن علف هم نمیشم البتهچند وقت پیش یادم افتاد که من چقدر تو وبلاگ از امتحان چشم فغان و فریاد کردم... امتحان چشم خیلی سخت بود ینی یه نکته های ریزی رو سوال داده بود که به عقل اجنه هم نمیرسید ... خب منم گن

ادامه مطلب  

69  

سلاااام:)دو تا دیگه از امتحانام مونده.... واقعا بریدم...امتحان بعدی پس فرداس امشبو به کل نخوندم.... تا الان نمره دوتاشون اومده که یکی رو هیجده و اون یکی رو که اتفاقا چهار واحدی هم هست شونزده و هفتاد شدم:|  کاش بشه معدل الف بشم... با این اوصاف و وضع درس خوندن علف هم نمیشم البتهچند وقت پیش یادم افتاد که من چقدر تو وبلاگ از امتحان چشم فغان و فریاد کردم... امتحان چشم خیلی سخت بود ینی یه نکته های ریزی رو سوال داده بود که به عقل اجنه هم نمیرسید ... خب منم گن

ادامه مطلب  

69  

سلاااام:)دو تا دیگه از امتحانام مونده.... واقعا بریدم...امتحان بعدی پس فرداس امشبو به کل نخوندم.... تا الان نمره دوتاشون اومده که یکی رو هیجده و اون یکی رو که اتفاقا چهار واحدی هم هست شونزده و هفتاد شدم:|  کاش بشه معدل الف بشم... با این اوصاف و وضع درس خوندن علف هم نمیشم البتهچند وقت پیش یادم افتاد که من چقدر تو وبلاگ از امتحان چشم فغان و فریاد کردم... امتحان چشم خیلی سخت بود ینی یه نکته های ریزی رو سوال داده بود که به عقل اجنه هم نمیرسید ... خب منم گن

ادامه مطلب  

استفاده از داغونی کنونی برای تجربه های جدید  

بنده از ابتدای این نفس کشیدن که به حسب سنت گذشتگان زندگی نامیدمش صفت "لاغر" رو یدک کشیدم. در چند ماه گذشته به علت خانه نشینی مطلق و مشکلات عاطفی-کنکوری  و عادت مسخره م که وقتی مشکل یا استرسی دارم واکنش عصبیم خوردن، خوردن و باز هم خوردنه در مدت یک سال و نیم شونزده کیلو وزن اضافه کردم و به وزن دهن پر کن ۹۱ رسیدم!شکر ژنتیک این اضافه وزن از هیچ جام بیرون نزده و فقط بخش های فرو رفته بدنم مثل فضای بین استخون های دنده و اون چال ترقوه م پر شده. در

ادامه مطلب  

استفاده از داغونی کنونی برای تجربه های جدید  

بنده از ابتدای این نفس کشیدن که به حسب سنت گذشتگان زندگی نامیدمش صفت "لاغر" رو یدک کشیدم. در چند ماه گذشته به علت خانه نشینی مطلق و مشکلات عاطفی-کنکوری  و عادت مسخره م که وقتی مشکل یا استرسی دارم واکنش عصبیم خوردن، خوردن و باز هم خوردنه در مدت یک سال و نیم شونزده کیلو وزن اضافه کردم و به وزن دهن پر کن ۹۱ رسیدم!شکر ژنتیک این اضافه وزن از هیچ جام بیرون نزده و فقط بخش های فرو رفته بدنم مثل فضای بین استخون های دنده و اون چال ترقوه م پر شده. در

ادامه مطلب  

استفاده از داغونی کنونی برای تجربه های جدید  

بنده از ابتدای این نفس کشیدن که به حسب سنت گذشتگان زندگی نامیدمش صفت "لاغر" رو یدک کشیدم. در چند ماه گذشته به علت خانه نشینی مطلق و مشکلات عاطفی-کنکوری  و عادت مسخره م که وقتی مشکل یا استرسی دارم واکنش عصبیم خوردن، خوردن و باز هم خوردنه در مدت یک سال و نیم شونزده کیلو وزن اضافه کردم و به وزن دهن پر کن ۹۱ رسیدم!شکر ژنتیک این اضافه وزن از هیچ جام بیرون نزده و فقط بخش های فرو رفته بدنم مثل فضای بین استخون های دنده و اون چال ترقوه م پر شده. در

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  

چشم به راه  

دیروز عصر تو اینستا خوندم یه پسر شونزده ساله تو محله بچه های خانه علم، یه پسر دیگه رو کشته، یهو تو دلم خالی شد و به پسرجان زنگ زدم به بهانه اینکه کلاس فرداشو یادآوری کنم...همین که گوشیو برداشتو صداشو شنیدم خیالم راحت شد، بهم گفت خاله من ظهرم بهت زنگ زدم که بگم فردا رو نمیتونم بیام خانه علم ولی جواب ندادی، یادم افتاد که ظهر یه شماره ناشناس رو گوشیم افتاده بود و جواب نداده بودم....خوشحالم که داره کم کم باهام راه میاد و از قانونای کلاس پیروی میکنه..

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >