بازنده اصلی کی؟  

احساس میکنم سن من رفته بالا و هیچ چیزی به دست نیوردم ؟ به جز درد...هیچ چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ؟ عمرم تلف شده ؟ یا به موقع تلاش نکردم یا تلاش کردم و چیزی عایدم نشده ؟ من که کارم شده حسرت خوردن .... راهی برای بازگرداندن زمان از دست رفته نیست ، پس چيکار میشه کرد ؟ واقعاً من بازنده ای واقعی بازی زندگی م هستم ؟

ادامه مطلب  

بازنده اصلی کی؟  

احساس میکنم سن من رفته بالا و هیچ چیزی به دست نیوردم ؟ به جز درد...هیچ چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ؟ عمرم تلف شده ؟ یا به موقع تلاش نکردم یا تلاش کردم و چیزی عایدم نشده ؟ من که کارم شده حسرت خوردن .... راهی برای بازگرداندن زمان از دست رفته نیست ، پس چيکار میشه کرد ؟ واقعاً من بازنده ای واقعی بازی زندگی م هستم ؟

ادامه مطلب  

بازنده اصلی کی؟  

احساس میکنم سن من رفته بالا و هیچ چیزی به دست نیوردم ؟ به جز درد...هیچ چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ؟ عمرم تلف شده ؟ یا به موقع تلاش نکردم یا تلاش کردم و چیزی عایدم نشده ؟ من که کارم شده حسرت خوردن .... راهی برای بازگرداندن زمان از دست رفته نیست ، پس چيکار میشه کرد ؟ واقعاً من بازنده ای واقعی بازی زندگی م هستم ؟

ادامه مطلب  

تب  

دیشب ساعت دو با گریه ی دخترم بیدار شدم. بغلش کردم دیدم تنم سوخت. سریع درجه گذاشتم زیر بغلش، خیلی سریع رفت رو 39، همسرو صدا کردم و بچه رو گذاشتم تو سینک و آب ولرم کردم دست و پا و سرش رو شستم. همسر زنگ زد به مامان و رفتیم میلاد. دکتره گفت یه ویروسه جدید اومده. آستامینوفن و شربت حساسیت داد. آبریزش و خلط نداره. یه ویروس لعنتیه.امروز باید واکسن میزدیم که ظاهرا عقب افتاد تا تب بیاد پایین. 

ادامه مطلب  

شما جای من بودین چیکار میکردین؟  

واسه یه پسری انتخاب رشته دکتری دانشگاه آزاد انجام داده بودم
بعد نتایج دولتی رو که زدن این خنگ رفت تو سازمان سنجش هی اطلاعتشو وارد میکرد اونم میزد انتخاب واحد نکردی
بعد عکسشو واسم فرستاد که مگه واسم انتخاب رشته نکردی؟
منم گفتم نه پیش من نیومده بودی واسه انتخاب رشته...
اینم هرچی از دهنش در اومد بهم گفت..
از آشغال و بیشعور گرفته تا خیر از زندگیت نبینی و بی حیا!!!!
میگفت عمدا این کارو کردی...آخه چرا من باید همچین کاری بکنم؟؟
بهش گفتم برگه هاتو بیار ا

ادامه مطلب  

وبلاگ  

از این که مدتی از عمرم رو وبلاگ نویسی کردم خوشحالم. از این که بالاخره یه چیزی رو کوچیک و مختصر و واسه دل خودم پرورش دادم و حفظ کردم.
خصوصا توی این دنیا تو چشم کنون! 
البته کم هم تو چشم دیگران نکردیم حرف هامون رو، توی شبکه های اجتماعی.
ولی بالاخره یه جایی هم واسه خودمون نگه داشتیم. این خوبه و قشنگه.

ادامه مطلب  

707  

امروز تجربه ی جدیدی رو پشت سر گذاشتم که میشه بهش گفت: life changing! توی جاده و در بزرگراه رانندگی کردم! از وقتی که بچه ها رفتن مورفیسبرو، یه چند باری توی شهر، توی بزرگراه رانندگی کرده بودم اما هنوز جرات نداشتم خارج از شهر رانندگی کنم. امروز باید واسه قراری ساعت سه بعدازظهر فرانکلین می بودم. با رانندگی در بزرگراه تقریبا بیست دقیقه فاصله است و اگه بخوای از غیر بزرگراه بری میشه حدود 45 دقیقه. قصد داشتم از توی شهر برم که معلوم شد محمد اون ساعت کلاس نداره

ادامه مطلب  

707  

امروز تجربه ی جدیدی رو پشت سر گذاشتم که میشه بهش گفت: life changing! توی جاده و در بزرگراه رانندگی کردم! از وقتی که بچه ها رفتن مورفیسبرو، یه چند باری توی شهر، توی بزرگراه رانندگی کرده بودم اما هنوز جرات نداشتم خارج از شهر رانندگی کنم. امروز باید واسه قراری ساعت سه بعدازظهر فرانکلین می بودم. با رانندگی در بزرگراه تقریبا بیست دقیقه فاصله است و اگه بخوای از غیر بزرگراه بری میشه حدود 45 دقیقه. قصد داشتم از توی شهر برم که معلوم شد محمد اون ساعت کلاس نداره

ادامه مطلب  

توهمات من  

بدترین بدترین توهمی که تو این چند سال عمرم زدم این بود که فکر میکردم میتونم با آدم دلشکسته باشم همیشه مواظبش باشم تا بتونه خودشوپیدا کنه . فکر میکردم میتونم تغییرش بدم بهش محبت کنمحالشو خوب کنم ولی اشتباه میکردم. خدایا اشتباه کردم هر کسی فقط میتونه خودشو تغییر بده خودشو بهتر کنه نه دیگری رو.هرگاه رد پای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم به خودم رسیدم...!

ادامه مطلب  

توهمات من  

بدترین بدترین توهمی که تو این چند سال عمرم زدم این بود که فکر میکردم میتونم با آدم دلشکسته باشم همیشه مواظبش باشم تا بتونه خودشوپیدا کنه . فکر میکردم میتونم تغییرش بدم بهش محبت کنمحالشو خوب کنم ولی اشتباه میکردم. خدایا اشتباه کردم هر کسی فقط میتونه خودشو تغییر بده خودشو بهتر کنه نه دیگری رو.هرگاه رد پای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم به خودم رسیدم...!

ادامه مطلب  

توهمات من  

بدترین بدترین توهمی که تو این چند سال عمرم زدم این بود که فکر میکردم میتونم با آدم دلشکسته باشم همیشه مواظبش باشم تا بتونه خودشوپیدا کنه . فکر میکردم میتونم تغییرش بدم بهش محبت کنمحالشو خوب کنم ولی اشتباه میکردم. خدایا اشتباه کردم هر کسی فقط میتونه خودشو تغییر بده خودشو بهتر کنه نه دیگری رو.هرگاه رد پای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم به خودم رسیدم...!

ادامه مطلب  

توهمات من  

بدترین بدترین توهمی که تو این چند سال عمرم زدم این بود که فکر میکردم میتونم با آدم دلشکسته باشم همیشه مواظبش باشم تا بتونه خودشوپیدا کنه . فکر میکردم میتونم تغییرش بدم بهش محبت کنمحالشو خوب کنم ولی اشتباه میکردم. خدایا اشتباه کردم هر کسی فقط میتونه خودشو تغییر بده خودشو بهتر کنه نه دیگری رو.هرگاه رد پای کسی که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم به خودم رسیدم...!

ادامه مطلب  

پاپیون های زندگی  

دیروز که طبقه بالا مهمونی عید قربان بود نشستم در کنار همه کلی حرف زدیم . غروب که اومدیم خونه  به همسرم گفتم احساس میکنم امروز به اندازه تمام عمرم حرف زدم و آت پ سوزوندم. گفت اتفاقا برات خوبه ، نه اینکه لزوما طرف مقابلت  را دوست داشته باشی  ولی کانتکت و کامیونیکیشن برات خیلی خوبه.خودم هم احساس میکنم از وقتی کمتر جبهه میگیرم داره کم کم گره های زندگیم باز میشه.دیروز ساعت هفت و نیم رفتم تلگرام دیدم دوستم مینا  دوباره انگار تلگرام نصب

ادامه مطلب  

پاپیون های زندگی  

دیروز که طبقه بالا مهمونی عید قربان بود نشستم در کنار همه کلی حرف زدیم . غروب که اومدیم خونه  به همسرم گفتم احساس میکنم امروز به اندازه تمام عمرم حرف زدم و آت پ سوزوندم. گفت اتفاقا برات خوبه ، نه اینکه لزوما طرف مقابلت  را دوست داشته باشی  ولی کانتکت و کامیونیکیشن برات خیلی خوبه.خودم هم احساس میکنم از وقتی کمتر جبهه میگیرم داره کم کم گره های زندگیم باز میشه.دیروز ساعت هفت و نیم رفتم تلگرام دیدم دوستم مینا  دوباره انگار تلگرام نصب

ادامه مطلب  

پاپیون های زندگی  

دیروز که طبقه بالا مهمونی عید قربان بود نشستم در کنار همه کلی حرف زدیم . غروب که اومدیم خونه  به همسرم گفتم احساس میکنم امروز به اندازه تمام عمرم حرف زدم و آت پ سوزوندم. گفت اتفاقا برات خوبه ، نه اینکه لزوما طرف مقابلت  را دوست داشته باشی  ولی کانتکت و کامیونیکیشن برات خیلی خوبه.خودم هم احساس میکنم از وقتی کمتر جبهه میگیرم داره کم کم گره های زندگیم باز میشه.دیروز ساعت هفت و نیم رفتم تلگرام دیدم دوستم مینا  دوباره انگار تلگرام نصب

ادامه مطلب  

پاپیون های زندگی  

دیروز که طبقه بالا مهمونی عید قربان بود نشستم در کنار همه کلی حرف زدیم . غروب که اومدیم خونه  به همسرم گفتم احساس میکنم امروز به اندازه تمام عمرم حرف زدم و آت پ سوزوندم. گفت اتفاقا برات خوبه ، نه اینکه لزوما طرف مقابلت  را دوست داشته باشی  ولی کانتکت و کامیونیکیشن برات خیلی خوبه.خودم هم احساس میکنم از وقتی کمتر جبهه میگیرم داره کم کم گره های زندگیم باز میشه.دیروز ساعت هفت و نیم رفتم تلگرام دیدم دوستم مینا  دوباره انگار تلگرام نصب

ادامه مطلب  

دست خودمان را بگیریم  

بدترین حالتِ انتظار،همان است که منتظر میمانیم کسى بیایدو حالمان را خوب کندما،خودمان را باور نداریم !باید دستِ خودمان را بگیریم ...حالا که عشق نوع اول را تجربه کردم عشقی همراه با تملک و خودخواهی  و خواستن دیگری برای خودمو بعد عشق نوع دوم را تجربه کردم عشقی که همه چیز را برای دیگری میخواهی حتی اورا آزاد میگذاری برود با کسیکه خوش است مطمئنا عشق نوع سوم هم خواهد رسید باید آماده باشم عشقی که مختص خداست

ادامه مطلب  

دست خودمان را بگیریم  

بدترین حالتِ انتظار،همان است که منتظر میمانیم کسى بیایدو حالمان را خوب کندما،خودمان را باور نداریم !باید دستِ خودمان را بگیریم ...حالا که عشق نوع اول را تجربه کردم عشقی همراه با تملک و خودخواهی  و خواستن دیگری برای خودمو بعد عشق نوع دوم را تجربه کردم عشقی که همه چیز را برای دیگری میخواهی حتی اورا آزاد میگذاری برود با کسیکه خوش است مطمئنا عشق نوع سوم هم خواهد رسید باید آماده باشم عشقی که مختص خداست

ادامه مطلب  

دست خودمان را بگیریم  

بدترین حالتِ انتظار،همان است که منتظر میمانیم کسى بیایدو حالمان را خوب کندما،خودمان را باور نداریم !باید دستِ خودمان را بگیریم ...حالا که عشق نوع اول را تجربه کردم عشقی همراه با تملک و خودخواهی  و خواستن دیگری برای خودمو بعد عشق نوع دوم را تجربه کردم عشقی که همه چیز را برای دیگری میخواهی حتی اورا آزاد میگذاری برود با کسیکه خوش است مطمئنا عشق نوع سوم هم خواهد رسید باید آماده باشم عشقی که مختص خداست

ادامه مطلب  

دست خودمان را بگیریم  

بدترین حالتِ انتظار،همان است که منتظر میمانیم کسى بیایدو حالمان را خوب کندما،خودمان را باور نداریم !باید دستِ خودمان را بگیریم ...حالا که عشق نوع اول را تجربه کردم عشقی همراه با تملک و خودخواهی  و خواستن دیگری برای خودمو بعد عشق نوع دوم را تجربه کردم عشقی که همه چیز را برای دیگری میخواهی حتی اورا آزاد میگذاری برود با کسیکه خوش است مطمئنا عشق نوع سوم هم خواهد رسید باید آماده باشم عشقی که مختص خداست

ادامه مطلب  

هی آلفردو! حالا چیکار کنیم قارچ نداریم؟  

هم اکنون در حال پاستا پزی هستم و یادم افتاد که قارچ نخریدم و واقن خسته تر از اونیم که برم بخرم. انقد خسته که برگشتنی تو تاکسی خوابم برده بود زیر آفتاب. بخاطر همین بجای قارچ تصمیم گرفتم ذرت و نخودفرنگی بریزم :| دیروز برای چند لحظه تونستم از ته دل خوشحال شم. اونم رفته بودم انقلاب کتابای کوروش اسدی چشمم خورد بغلشون کردم خریدم اومدم:| ولی همچنان هوام مه آلوده. سرفه هام زیاد شده و تنگی نفسم بیشتر. کافیه یکی بم فشار بیاره که باهاش حرف بزنم تا قلبمم درد

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

در پست قبلیم نوشتم میخوام بیشتر وقتم برای بچه هام بذارم وقتی منتشر کردم دیدم ینفر یه پست نوشته که چرا بعضی خانوما فکر میکنن وظیفه شون فقط بچه داری و همسر داریه ؟ پیش خودم گفتم این نمی تونه تصادفی باشه خدا میخواد یه چیزی به من بگه. کلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم درسته وظیفه اصلیم اونه ولی از وظیفه اجتماعیم نباید غافل بشم  من دختر اجتماعی بودم الان هم باید در اجتماع باشم . مهم نیست شغلم به رشته تحصیلیم بخوره ولی باید یه کار خوب پیدا کنم . آدم

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

در پست قبلیم نوشتم میخوام بیشتر وقتم برای بچه هام بذارم وقتی منتشر کردم دیدم ینفر یه پست نوشته که چرا بعضی خانوما فکر میکنن وظیفه شون فقط بچه داری و همسر داریه ؟ پیش خودم گفتم این نمی تونه تصادفی باشه خدا میخواد یه چیزی به من بگه. کلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم درسته وظیفه اصلیم اونه ولی از وظیفه اجتماعیم نباید غافل بشم  من دختر اجتماعی بودم الان هم باید در اجتماع باشم . مهم نیست شغلم به رشته تحصیلیم بخوره ولی باید یه کار خوب پیدا کنم . آدم

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

در پست قبلیم نوشتم میخوام بیشتر وقتم برای بچه هام بذارم وقتی منتشر کردم دیدم ینفر یه پست نوشته که چرا بعضی خانوما فکر میکنن وظیفه شون فقط بچه داری و همسر داریه ؟ پیش خودم گفتم این نمی تونه تصادفی باشه خدا میخواد یه چیزی به من بگه. کلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم درسته وظیفه اصلیم اونه ولی از وظیفه اجتماعیم نباید غافل بشم  من دختر اجتماعی بودم الان هم باید در اجتماع باشم . مهم نیست شغلم به رشته تحصیلیم بخوره ولی باید یه کار خوب پیدا کنم . آدم

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

در پست قبلیم نوشتم میخوام بیشتر وقتم برای بچه هام بذارم وقتی منتشر کردم دیدم ینفر یه پست نوشته که چرا بعضی خانوما فکر میکنن وظیفه شون فقط بچه داری و همسر داریه ؟ پیش خودم گفتم این نمی تونه تصادفی باشه خدا میخواد یه چیزی به من بگه. کلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم درسته وظیفه اصلیم اونه ولی از وظیفه اجتماعیم نباید غافل بشم  من دختر اجتماعی بودم الان هم باید در اجتماع باشم . مهم نیست شغلم به رشته تحصیلیم بخوره ولی باید یه کار خوب پیدا کنم . آدم

ادامه مطلب  

اولین تجربه خیابانگردی  

ساعت 8 امدم بیرون...
تا ساعت ۹ کسی منتظرم نبود...
از خیابان همیشگی نرفتم...
وارد یک کوچه تاریک شدم و صدای گریه بلندم را سر دادم... تا دونفر را دیدم ک دم در یک خانه ایستاده اند, حالا ارام گریه میکردم اما زیاد, اما از درونم... زن داد زد:
مریم! در بازنشد!
و همانطور ک هرکس با شنیدن اسمش هرچند مخاطب نباشد واکنش میدهد, یک لحظه میخکوب شدم, اما بعد ب این نتیجه رسیدم ک شاید هم من مخاطب بودم و ب درهایی فکر کردم ک باز نشده بودند...
وارد یک کوچه دیگر شدم, هیچ ایده ای ند

ادامه مطلب  

اولین تجربه خیابانگردی  

ساعت 8 امدم بیرون...
تا ساعت ۹ کسی منتظرم نبود...
از خیابان همیشگی نرفتم...
وارد یک کوچه تاریک شدم و صدای گریه بلندم را سر دادم... تا دونفر را دیدم ک دم در یک خانه ایستاده اند, حالا ارام گریه میکردم اما زیاد, اما از درونم... زن داد زد:
مریم! در بازنشد!
و همانطور ک هرکس با شنیدن اسمش هرچند مخاطب نباشد واکنش میدهد, یک لحظه میخکوب شدم, اما بعد ب این نتیجه رسیدم ک شاید هم من مخاطب بودم و ب درهایی فکر کردم ک باز نشده بودند...
وارد یک کوچه دیگر شدم, هیچ ایده ای ند

ادامه مطلب  

پرچم تسلیم  

در دلم انداخته حال رجا و بیم راجذبه ذی‌القعده آتش می زند تقویم رادارد امشب از شمال شرق احسان می وزدمی شناسد این گدا سلطان آن اقلیم را می شود آقا بدان زائر سرا راهم دهد؟می نشینم تا محقق سازد این تصمیم رایا رضا (ع)! اذن دخول ماست، نام مادرتمرحمت کن رخصت پا بوسی و تعظیم رادوری از ایوان طلایت، نقره داغم کرده بودخوب شد کندم ز دل این غُده بدخیم را پای سقّاخانه ات مخلوط کردم در سبوزمزم تکریم را و چشمه تسنیم را گوشه دارالشّفای پنجره فولاد توخوب می‌ش

ادامه مطلب  

نتیجه سهمیه میشه این !!  

داداشمو واسه وام ازدواج ثبت نام کردم
بعد ویرایشش کردم منتها از برگه ویرایش پرینت نگرفتم دیگه
ولی جواب نهاییش که اومد همون بانکی که موقع ویرایش زدم رو تایید کرده بود
حالا این آقایی که با سهمیه جانبازی شده کارمند گیر شده که نه حتما باید تو یه برگه باشن
و این سایتم دیگه اون برگه رو نمیده ولی زده کد رهگیری به شماره شما پیامک شده...
پیامکش هم هست بردم پیش رئیس بانک اون بیچاره قبول میکنه
ولی این آقا میگه نه...منم بهش گفتم الان میرم جعلش میکنم و زدم بی

ادامه مطلب  

677  

کارول به مدت 15 سال توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل به شکل داوطلب کار می کرده. چند هفته قبل ازش خواهش کردم که بهم کمک کنه تا من هم به عنوان داوطلب اونجا مشغول به کار بشم. با ویزایی که من دارم که ویزای دانشجویی اونم از نوع وابسته محسوب میشه، توی آمریکا اجازه ی کار ندارم و تنها می تونم توی فعالیت هایی شرکت کنم که توش دست کم به شکل قانونی پولی رد و بدل نمیشه! کارول به مسوول موزه ایمیل زد و با جزئیات من رو بهشون معرفی کرد و گفت می تونم کمک خوبی در بخش آمو

ادامه مطلب  

677  

کارول به مدت 15 سال توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل به شکل داوطلب کار می کرده. چند هفته قبل ازش خواهش کردم که بهم کمک کنه تا من هم به عنوان داوطلب اونجا مشغول به کار بشم. با ویزایی که من دارم که ویزای دانشجویی اونم از نوع وابسته محسوب میشه، توی آمریکا اجازه ی کار ندارم و تنها می تونم توی فعالیت هایی شرکت کنم که توش دست کم به شکل قانونی پولی رد و بدل نمیشه! کارول به مسوول موزه ایمیل زد و با جزئیات من رو بهشون معرفی کرد و گفت می تونم کمک خوبی در بخش آمو

ادامه مطلب  

677  

کارول به مدت 15 سال توی موزه ی هنرهای معاصر نشویل به شکل داوطلب کار می کرده. چند هفته قبل ازش خواهش کردم که بهم کمک کنه تا من هم به عنوان داوطلب اونجا مشغول به کار بشم. با ویزایی که من دارم که ویزای دانشجویی اونم از نوع وابسته محسوب میشه، توی آمریکا اجازه ی کار ندارم و تنها می تونم توی فعالیت هایی شرکت کنم که توش دست کم به شکل قانونی پولی رد و بدل نمیشه! کارول به مسوول موزه ایمیل زد و با جزئیات من رو بهشون معرفی کرد و گفت می تونم کمک خوبی در بخش آمو

ادامه مطلب  

اعتکاف  

باز رسید روزهای سفید.
دو سال پیش، برای بار اول تجربه اش کردم
سحر اول، قبل از اذان، نشسته بودیم تو حیاط مسجد. صحبت می کردیم زیر نور ماه، کنار حوض، نسیم فوق العاده ای بود. 
بحثمون این بود که ای کاش حیاط هم جز مسجد بود و می تونستیم توش بمونیم. یکی از بچه ها که کلا شب ها می رفت توی حیاط و خوش بود.
اولش نمی فهمیدیم داره چی میشه. اغلبش هم بازی می کردیم و می گفتیم و می خندیدیم. یادمه مرتضی گیر داده بود به یه آخونده که اون دنیا، ما کنیزک داریم؟
بعد خانم ها

ادامه مطلب  

درخت کوچک من...  

میان تاریکیتو را صدا کردمسکوت بود و نسیمکه پرده را می برد .در آسمان ملولستاره ای می سوختستاره ای می رفتستاره ای می مردتو را صدا کردمتو را صدا کردمتمام هستی من ...چو یک پیاله ی شیرمیان دستم بودنگاه  آبی ماهبه شیشه ها می خوردترانه ای غمناکچو دود بر می خاستز شهر زنجره هاچو دود می لغزیدبه روی پنجره هاتمام شب آنجامیان سینه ی منکسی ز نومیدینفس نفس می زدکسی به پا می خاستکسی تو را می خواستدو دست ِ سرد او رادوباره پس می زدتمام شب آنجاز شاخه های سیاهغ

ادامه مطلب  

درخت کوچک من...  

میان تاریکیتو را صدا کردمسکوت بود و نسیمکه پرده را می برد .در آسمان ملولستاره ای می سوختستاره ای می رفتستاره ای می مردتو را صدا کردمتو را صدا کردمتمام هستی من ...چو یک پیاله ی شیرمیان دستم بودنگاه  آبی ماهبه شیشه ها می خوردترانه ای غمناکچو دود بر می خاستز شهر زنجره هاچو دود می لغزیدبه روی پنجره هاتمام شب آنجامیان سینه ی منکسی ز نومیدینفس نفس می زدکسی به پا می خاستکسی تو را می خواستدو دست ِ سرد او رادوباره پس می زدتمام شب آنجاز شاخه های سیاهغ

ادامه مطلب  

حرف های ناگفته  

بعضی حرف ها هم هستند که از عمق جان تیشه به ریشه ات می زنند و لامصب هیچ جای مناسبی نمی تونی برا زدنشون پیدا کنی...
نه این وبلاگ که سعی کردم من حقیقی ام بیشتر در سایه بماند... نه تمام اکانت های شبکه های مجازی حتی آنها که قند شکن لازم دارند...
امان از دست این واژه های سرگردان داخل کلماتِ دیوانه وارِ حرف های ناگفته...

ادامه مطلب  

حرف های ناگفته  

بعضی حرف ها هم هستند که از عمق جان تیشه به ریشه ات می زنند و لامصب هیچ جای مناسبی نمی تونی برا زدنشون پیدا کنی...
نه این وبلاگ که سعی کردم من حقیقی ام بیشتر در سایه بماند... نه تمام اکانت های شبکه های مجازی حتی آنها که قند شکن لازم دارند...
امان از دست این واژه های سرگردان داخل کلماتِ دیوانه وارِ حرف های ناگفته...

ادامه مطلب  

506  

دیشب یه خواب عجیب دیدم: یکی از قدیمی ترین دوست های فضای مجازیم مرد بود!!!
و چقدر ترسیدم، انقدر که تا یک ساعت دیگه خوابم نبره، گرچه هرچی فکر کردم مسئله ای خاصی بینمون نبوده که مرد بودن یا زن بودنش خیلی تاثیر گذار باشه، ولی همون اعتماده و راحت بودنه که خدشه دار بشه، خودش خیلیه
نکنه...

ادامه مطلب  

506  

دیشب یه خواب عجیب دیدم: یکی از قدیمی ترین دوست های فضای مجازیم مرد بود!!!
و چقدر ترسیدم، انقدر که تا یک ساعت دیگه خوابم نبره، گرچه هرچی فکر کردم مسئله ای خاصی بینمون نبوده که مرد بودن یا زن بودنش خیلی تاثیر گذار باشه، ولی همون اعتماده و راحت بودنه که خدشه دار بشه، خودش خیلیه
نکنه...

ادامه مطلب  

یلدای شرکت  

فردا برای اولین بار پس از اومدن به این خونه، برای مدتی همسر می خواهد عزم دیار کند و مرا بگذارد در این بیغوله! آیا درست است؟ شما بفرمایید!
البته مجال خوبی است برای پاره ای از امور.
امسال در مراسم قبل از یلدا که در شرکت برگزار شد، اتفاقات قشنگی افتاد.
----
اون شب، 30 تا جوون دور هم جمع شده بودیم و دل داده بودیم به آهنگ تار. چقدر خوب بود. 
یه موسیقی که یه رشته ای درست کرده بود بین همه ی آدم هایی  که داشتن گوش می دادن و خیره شده بودن به زخمه که تار رو می نو

ادامه مطلب  

جبران_ خلیل _جبران ...  

از مترسکی سوال کردمآیا از ماندن در مزرعه بیزار نشده ای؟پاسخم داد و گفت:در ترساندن و آزار دیگرانلذتی بیاد ماندنی استپس من از کار خود راضی هستمو هرگز از آن بیزار نمی شوم.اندکی اندیشیدمو سپس گفتم:راست گفتی من نیز چنین لذتی راتجربه کرده بودم.گفت:تو اشتباه می کنیزیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد،مگر آن که درونشاز کاه پر شده باشد.!!#جبران_خلیل_جبران

ادامه مطلب  

ترانه‌ها-2  

شنیدن متن بعضی ترانه‌ها در کنار ریتم تند آن، همیشه مرا متعجب می‌کند. مثلاً وقتی محسن یگانه می‌خواند:
«من توی زندگیتم ولی نقشی ندارم اصلاً»
و برای این متن شکوه‌آمیز، چنان آهنگی انتخاب کرده که با آن می‌رقصند. 
اولین بار که چنین تفاوتی نظرم را جلب کرد، نوجوان بودم و ترانه‌ای با صدای شهره صولتی شنیدم:
«منم عکساشو پاره کردم، نامه‌هاشو پاره کردم»
جرأت و جسارت خواننده خیلی برایم عجیب بود که به جای زانوی غم بغل کردن، فکر چارهٔ دیگری کرده بود و

ادامه مطلب  

703  

سه شنبه روز خوبی بود. شلوغ تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم اما در نهایت رضایت بخش. صبح همه به جز من زود از خواب بیدار شدن چون پوریا باید واسه امتحان زودتر می رفت دانشگاه. محمد هم همراهش رفت. من حدود هشت و نیم بیدار شدم و تقریبا نه و ربع زدم بیرون و شقایق رو با اون همه استرس خونه تنها گذاشتم. این بار از ورودی پارکینگ وارد شدم و مثل آدم بلیط گرفتم. از اونجایی که موزه ساعت ده باز میشه، هنوز کلی جای پارک بود و زحمتی برای پیدا کردن جای خالی نداشتم. رفت

ادامه مطلب  

703  

سه شنبه روز خوبی بود. شلوغ تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم اما در نهایت رضایت بخش. صبح همه به جز من زود از خواب بیدار شدن چون پوریا باید واسه امتحان زودتر می رفت دانشگاه. محمد هم همراهش رفت. من حدود هشت و نیم بیدار شدم و تقریبا نه و ربع زدم بیرون و شقایق رو با اون همه استرس خونه تنها گذاشتم. این بار از ورودی پارکینگ وارد شدم و مثل آدم بلیط گرفتم. از اونجایی که موزه ساعت ده باز میشه، هنوز کلی جای پارک بود و زحمتی برای پیدا کردن جای خالی نداشتم. رفت

ادامه مطلب  

703  

سه شنبه روز خوبی بود. شلوغ تر از اون چیزی که فکرش رو می کردم اما در نهایت رضایت بخش. صبح همه به جز من زود از خواب بیدار شدن چون پوریا باید واسه امتحان زودتر می رفت دانشگاه. محمد هم همراهش رفت. من حدود هشت و نیم بیدار شدم و تقریبا نه و ربع زدم بیرون و شقایق رو با اون همه استرس خونه تنها گذاشتم. این بار از ورودی پارکینگ وارد شدم و مثل آدم بلیط گرفتم. از اونجایی که موزه ساعت ده باز میشه، هنوز کلی جای پارک بود و زحمتی برای پیدا کردن جای خالی نداشتم. رفت

ادامه مطلب  

سفر کاری به تهران  

امروز برای مصاحبه با یک شرکت که دوستم معرفی کرده بود اومدم تهران.صبح رسیدم و از همون اول انگار‌ کریستف کلمپ نقشه روی گوشیم دستم بود تا محل شرکت رو پیدا کردم.تمام مسیر رو هم از آرژانتین تا اونجا پیاده اومدم چون روی نقشه زده بود نیم ساعت پیاده راه هست ولی خب نتیجه این شد که در پایان روز ۲۳ کیلومتر راه رفته بودم!یعنی بعد از مصاحبه رفتم یک خوابگاهی رو ببینم که آدرسش رو پیدا نکردم و رفتم آدرس دومی که داشتم.اتاق گرفتم واسه سه شب که عصر جمعه برگردم ا

ادامه مطلب  

سفر کاری به تهران  

امروز برای مصاحبه با یک شرکت که دوستم معرفی کرده بود اومدم تهران.صبح رسیدم و از همون اول انگار‌ کریستف کلمپ نقشه روی گوشیم دستم بود تا محل شرکت رو پیدا کردم.تمام مسیر رو هم از آرژانتین تا اونجا پیاده اومدم چون روی نقشه زده بود نیم ساعت پیاده راه هست ولی خب نتیجه این شد که در پایان روز ۲۳ کیلومتر راه رفته بودم!یعنی بعد از مصاحبه رفتم یک خوابگاهی رو ببینم که آدرسش رو پیدا نکردم و رفتم آدرس دومی که داشتم.اتاق گرفتم واسه سه شب که عصر جمعه برگردم ا

ادامه مطلب  

شوهرم هر شب رابطه میخواد  

سلام  من لیلا ۳۴ سال شوهرم ۳۶ ، مشکل و مساله خوانوادگی من اینه که، شوهرم هر شب از من رابطه جنسی میخواد ولی باور کنید من نمیتونم هر شب خواستشو قبول کنم و بعد اگه قبول نکنم درخواستشو ناراحت میشه .
چيکار کنم که ناراحت نشه و درخواست رابطه جنسی اونم کم بشه ؟

پاسخ : جواب شما به آیدی تلگرامتون و ایمیلتون فرستاده شد !

ادامه مطلب  

آنچه گذشت  

بدترین اتفاق این چند روز اینه که دیگه از خرید لذت نمیبرم :| ینی دوروزه دارم میرم خرید هیچ حس شعفی توم ایجاد نمیشه برعکس قبلنا. چیزایی که میخرمم یکم دوس دارم ولی باز نمیدونم چرا ذوق نمیکنم. یه دلخوشیم این بود که اینم رفت -_- 
دوباره رفتم کلاس موسیقی ثبت نام کردم و بعد کلی وقفه دستام میترسم بلرزه. فعلن دارم با خمیر بازی یکم کار میکنم تا بلکه بیاد رو فرم انگشتام :| این بار تصمیم خیلی جدیه و حتماً از جون براش مایه میذارم.
رفتم مانتو پوشیدم و دیدم سایز

ادامه مطلب  

احوالات (11)  

آشفته بودم. بی دلیل. ارائه گروه رو باید آماده میکردم. به بهترین شکل ممکن. خداشکر ارائه خوب پیش رفت. هرچند الان که فکر میکنم مغزم کار نمیکرد. تنها پروسس های عادی. برگشتنی به شرکت هرچقدر سلول و انرژی بود سر صحبت با همکارهای برای سیستم دیتابیس جدید رفت. سه وعده غذایی را اسکیپ کرده بودم. البته از نظر من یک وعده بود. چون در طول روز بیشتر از یک وعده غذا نمیخورم. 
بحث شد، حرف زدیم. همینطور ذهنم بهم ریخته بود. انگار نمیداند که چه می‌گوید. میدانستم که چه م

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >