نظرات فعال شد :/  

فک کنم بچه شدم!
دارم بچگی میکنم!
منِ بی اعصابـــــ
گنگم ! گنگ! ..دلم میخواد بدونم باید دقیقا چيکار کنم !
من اشتباه کردم! دو تا اشتباه کردم توی یه ماه ..
me  بچه ای بچه!!!!
عقلت متله دختر بچه ها میمونه...
بابا یکم صبور باش! تو غلط میکنی غلط میکنی گریه کنی..
غلط میکنی به اون روز فکر کنی! غلط میکنی که دیوونگی کنی ..
حق نداری جوابشو بدی! فمیدی؟
حق نداری اون روز رو تکرار کنی فهمیدی؟!!
چالش جوابشو ندادن ^روز اول^
مسخرس! اما مهمه ...
 

ادامه مطلب  

1209  

دیشب خواب بابا رو دیدم...
بخاطر حرفهای مامان هم بود...
نیم ساعت پیش زنگ زدم حالش رو بپرسم که جواب نداد...
الان زنگ زد و جواب سلامم رو نداده همه عصبانیتش رو سرم خالی کرد...
منم چیزی نگفتم...میدونم غرق در ح ه مثل همیشه...
فقط گفتم ببخشید بابا...ببخشید...
اما اون تلفن رو قطع کرد...
آخه مگه من چيکار کردم...
از خودم بدم اومد...
از همه زندگیم بدم اومد...

ادامه مطلب  

 

هربار که عجول بودم و بی صبری کردم چوب شو خوردم هربار صبوری کردم و صبر کردم نتیجه هم خووب بوده 
چیزایی که توو زندگیم بی اندازه به من صدمه زدن یکی بی صبری هام یکی ترسیدن هام!
هربار ترسیدم و پاپس کشیدم گند زده شد به همه چی به همه چی!
خدایا ازت میخوام بهم شجاعت و دانش و حکمت بدی 
آمین
+ توکل به تو 

ادامه مطلب  

364. اولین برف  

رفتم بیرون آشغالا رو بذارم دیدم داره برف میاد بالاخره تا الان ۱ قطره بارونم نداشتیم. اشکامو تازه جمع و جور کرده بودم درو که باز کردم یهو گفتم برفففف!!! بعد دوباره زدم زیر گریه. آشغالا رو گذاشتم و همون دم در چند دقیقه وایسادم برف تماشا کردم و گریه کردم‌‌‌....

ادامه مطلب  

اشتباه من  

امروز صبح کار بودم......و همکارای صبحم حاجی زاده و حکیمی بودن........اتفاق خاصی نیفتاد.....همون کارای تکراری.....فقط تنها موضوعاتی که به ذهنم میرسه این که:صبح صندوق رو به من ندادن.....خدارو شکر.........
دوم این که حس کردم حکیمی نسبت به من جبهه گرفته که البته حق هم داره ........من کار بچگانه و احمقانه ایی که کردم.....هنوز شک دارم که حکیمی همچین کاری رو بکنه........
صبح رفتم کمکش که یهو گفت نزدیک تر نیا.....تعجب کردم....نسبت به من جبهه گرفته بود......البته خودش از من کمک خوا

ادامه مطلب  

همه رو میخونی تو بهترینی!  

جدی چرا مهاجرت نمی‌کنید به گنو/لینوکس؟!امشب گفتم حداقل از این حجم قهوه ای که خوردم یکم استفاده بهینه کنم یه رم قدیمی داشتیم که توش یه سری عکس بود که باز نمیشد اون رم و !فکر میکردیم سوخته‌:)) و از اونجایی که من کرم نگه داشتن این چیزا رو دارم...امشب پیداش کردم بین وسایلمو وکمر همت بستم و بلاخره درستش کردم.. :))و در پوست خودم نمیگنجم از این همه عکس قدیمی که زندشون کردم!!!‌:)))+واقعاً کی میخوان توی مدرسه ها بجای اینکه به بچه‌ها ویندوز یاد بدن!بیان روی

ادامه مطلب  

31. ماه کامل پارت 24  

یک جای فیلم دختر میگفت "من اگر با هر رفتار سرد میشکستم، تاحالا تکه تکه شده بودم!" و من فکر کردم چقدر تا به حال خلاف این جمله عمل کردم و به خودم ظلم کردم. با هر رفتار سردی به جای مجازات طرف مقابل یا حتی نادیده گرفتن، خودم را مجازات کردم و زانوی غم بغل گرفتم. تا جایی که باورم شد کسی نمیتواند مرا دوست داشته باشد. هنوز هم همینطورم. با هر حرفی، با هررفتاری خودم را کوچک میبینم و عذاب میکشم. ریشه ی این ماجرا برمیگردد به سال ها قبل. اما حالا؟ هیچ دوست داشت

ادامه مطلب  

خسته ام  

من مقصر بودم؟ اره منم مقصر بودم اما نه از طرفی که ایمان نگاه می کنه؛تقصیر من این بود که صبر ایوب می خواستم برای شکل گرفتن رابطه؛برای بررسی خودم و خودش؛یکبار تو خیابون شریعتی بعد سینما بهش گفتم اگر بیای تهران؟ وقتی توضیح داد که نمیشه بیاد و حقوقش کم خواهد بود و....تو دلم گفتم هیچوقت نباید ازش بخوای بخاطر تو بیاد؛داره می گه تهران رو دوست نداره؛موقعیت کاری براش نیست؛جلو همون سینما فرهنگ فکر کردم نه پس اینجوری هم نمیشه؛یکبار تو اتوبان نیایش بهش

ادامه مطلب  

سلام مان بوی نیاز ندهد!  

یکی از بزرگان می گفت: 
ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.
یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟
گفتم: بله!
گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!
من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟
گفت: قبل از این که خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همین طور بودند. هرکس خانه اش گازکشی می شود، دیگر سلام عليک او تغییر می کند…
از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت می د

ادامه مطلب  

دست هایش سفید تر شده بودند/ می توانستند به بال بدل شوند  

چشمام رو که باز کردم، حس کردم گمشده ای دارم. یه چیزی که انگار همیشه بوده و بعد، دیگه نبود. توی همون حالت ِ خواب و بیداری که خیره سقف ِ تار ِ اتاق بودم، از خودم پرسیدم چی باعث شده این حس، بدون هیچ فکری بیاد توی ذهنت؟ بعد به دست هام نگاه کردم، با لاک ِ قرمز روشن تر از همیشه به نظر میومدند. با خودم گفتم: «می خواید تبدیل به یه جفت بال بشید؟» و اون قرمزی ها بهم دهن کجی کردند، انگار خون ِ کسی هنوز مونده رو دست هام.. خون ِ رویاهایی که تباهشون کردم، روز

ادامه مطلب  

813  

ساعت 10 بیدار شدم...نتو زدم العبد به استوریام جواب داده بود....
تو تلگرام بهش سلام کردم سریع جواب داد...تعجب کردم معمولا شب دیر وقت پیداش میشد همیشه...بهش گفتم شب میخوام برات کیک بیارم اگه شد گفت خودتو اذیت نکن.
یکم حرف زدیم بعدش جلسه گذاشت تو حیاط خونشون...بخاطر گرفتگی فاضلاب خونش.
اخه اقا مدیرساختمونه

ادامه مطلب  

01729  

 
کوچیک تر که بودم فکر میکردم ۲۱ ، ۲۲ ساله که بشم حتما خیلی کارا کردم ، خیلی جاها رفتم ، خیلی چیزا یاد گرفتم ، خیلی بزرگ شدم .
اما من ۶ ماه دیگه ۲۲ سالم میشه و هیچ کار مفیدی نکردم تو زندگیم ، همش شکست خوردم و اصلن نجنگیدم ، همش فکر کردم خب حالا وقت هست برا این کارا ، ولی وقت تموم شد .
من فقط خیلی افسرده ام .

ادامه مطلب  

۳۹۹.از کنجد به عدس  

امروز رفتم خانه بهداشت پرونده تشکیل دادم بماند چقد منو دعوا کردن که چرا قبلش نیومدم. گفتم باردارم نزدیک بود کتکم بزنن .در این حد که نوشتم و امضا کردم که من غلط کردم قبل از بارداری نیومدم پیش شما، مسئولیتش با خودم امضا و اثر انگشت
از دعواهاشون که بگذریم خیلی خوب بود اینقدر این خانومه برام وقت گذاشت و کارامو کرد و همه سوالامو جواب داد که نگو. حساب کرد ۵ هفته و ۶ روز رفتم تو اینترنت دیدم ۵ هفتگی اندازه دونه کنجد و ۶ هفتگی اندازه عدس. واقعا یه تصور

ادامه مطلب  

باز هم این قوطی زرد رنگ ...  

فکر می‌کردم دوران رانندہ تاکسی ھای خوب تمام شدہ است. آن‌ها که وقتی می‌بینند سنگینی ِ اندوھت سرت را چسباندہ به گوشه ی پنجرہ و چشمانت را خیرہ به خیابان کردہ، آینه ی جلو را روی چشمانت تنظیم می‌کنند تا چشمان خسته شان بیفتد درون اندوھت و آرامت کنند. راستش گمان می‌کردم خیلی وقت است که دوران این لوتی گری ھا تمام شدہ. یادم می آید ماہ پیش که در تاکسی نشسته بودم، رانندہ یک خانم را در گرمای تابستان از ماشینش بیرون کرد، فقط بخاطر پول خرد ِ نداشته اش. یا

ادامه مطلب  

حال این روزهای من...  

یک اتفاقی در ذهنم افتاده که فکر می‌کنم خوب باشد. قبلاها منظورم این چند ساله تا حدود یک ماه پیش، مدام ذهنم را مشغول نگه می‌داشتم، عمدا رم مغزم را پرمی‌کردم با فیلم، آهنگ، کتاب صوتی و ... یادم نمیاد این مدت سوار اتوبوس شده بودم بدون دیدن یک فیلم یا سریال. انگار از فکرهایم می‌ترسیدم. انقدر خسته به رختخواب سعی می‌کردم بروم که زود خوابم ببرد.خودم برخی از دلیل‌هایش را می‌فهمیدم.الان سوار اتوبوسم و برای بار چهارم در این دو هفته است که سوار اتوبوس

ادامه مطلب  

26آذر96  

در یک ایوان ایستاده بودم فکر می کردم به زندگیم انگار در ارتفاع بالایی بودم و ساختمانهای روبرویم را می دیدم کبوتری آمد دو پر بزرگ بلند روی بند گذاشت و من داشتم فکر می کردم به چیزی که درباره نشانه رنگ هر پر از طرف فرشته ها خوانده بودم و اینکه رنگ این پرها چه معنی دارد او داشت چند مارمولک به من نشان داد و چیزهایی درباره آنها می گفت.

ادامه مطلب  

یکی از معیارام  

از همون نوجوانی یکی از معیارام برای ازدواج این بود که از بابام بترسه. یه بار یکی از دوسپسرام که خریت کردم قبول کردم بیاد خواستگاری،  رفته بود اهواز و اومده بود، می گفت چقد درباره بابات چرت گفتی. مرد به این خوبی مهربونی...
گفتم برو گمشو

ادامه مطلب  

 

خیلی گشتم ((:
فکر کنم 20 تا قالب عوض کردم تا اینو انتخاب کردم (:
من عاشق رنگای لطیف مثل بنفش کمرنگ یا صورتی کمرنگ با پس زمینه ی گل های ریز یا رنگ های جیغغغغغ مثل نارنجی با پس زمینه ی ساده ام (:
عکس بک گراند لپتاپم هم یه چیز تو همین مایه هاست (:
هر چند دوست داشتم بنفشش یکم پُر رنگـــ تر باشه ولی همینم خوبه (:
از قبلی خسته شده بودم (:
کلاً حس میکنم خودم لباسمو عوض میکنم وقتی قالبم عوض میشه ((((:

ادامه مطلب  

1210  

ف اومد پیشم .برام ی تابلوی ون الکاد آورده بود...
عصبی و خسته بود. طبق معمول با مامانش حرفش شده بود. میگفت م و م رو حلال نمی کنم...برادرهاش رو میگفت...
میگفت میدونی س مشکلم این ه که دستم تو جیب خودم نیست..عصرونه آماده کردم و گذاشتم از ناراحتی هاش بگه...
باهاش رفتم تا ایستگاه اتوبوس و راهیش کردم سعی کردم آرومش کنم.
بهش گفتم ف تو تا اینجا با بدبختی درس خوندی...الان تو نقطه حساسی هستی...
گفتم قوی باش ف...نشکن . بیشتر تلاش کن و برای چیزهای دیگر هم توکلت به خدا

ادامه مطلب  

یاد آوری ...  

یادش بخیر  یه زمانی چقدر برنامه ریزی برام اهمیت داشت و همینطور اجرا نمودنش ...بیش از یه ساله که حتی اجازه ندادم ب ذهنم که بخواد هدف تعیین کنه و براش   برنامه ریزی کنه ...
آخه چی شد پس چرا همه چیو نیمه کاره رها کردم ؟؟!
حال اون زمان خیلی خوب بود  ارزش برا  خودم زمانم همه چیم قائل  بودم .
یهو چیشد ؟
من کجام؟
چيکارمیکنم ؟
...
دلم همون آدم خلاق و  با اراده و  هدف و  خیال پردازو میخواد ...
چرا فراموش کردم خودمو ؟
 

ادامه مطلب  

ادامه پست قبل  

من به هیچ کس نمی رسم؛دیگه از امتحان کردم خسته ام؛از امید بستن خستهام؛کسی هم حوصله خستگی های منو نداره؛بیشتر از همه عمرم حس زشتی و پیری کردم، بیشتر از همه عمرم حس تنفر از خودم رو داشتم؛چرا حرف منو نمی فهمه؟چرا منو نشناخت؟چرا نیاز منو ندید؟ چرا برای دو روز خوشی همه چیز رو بهم زد؟ همه چی داشت خوب پیش می رفت... البته از دست من نجات پیدا کرد و خوشبحالش؛بعدا که عاشق شه و وارد یک ارتباط قشنگ بشه خدا رو شکر می کنه با من تموم کرد
 
       هیچ خاطره قشنگی

ادامه مطلب  

ایمان بیاوریم به معجزه کیک خانگی  

به نام خدا
 
خسته و خواب آلود فاطمه تقریبا خواب را بغل کردم که برگردیم خانه. دقیقه آخر جاری جان توی ظرفی که دستش داشتم یک تکه کیک خانگی زنجبیلی گذاشت و داد دستم. تمام راه با فاطمه حرف زدم که خوابش نبرد، چند خرید کوچک کردم و وقتی بالاخره رسیدیم و روی تخت بیهوش شد فکر کردم خودم هم بروم کنارش بخوابم. بس که خسته بودم. در همان لحظات مقاومت ذهنی برای نخوابیدن و به کارهای عقب افتاده رسیدن بودم که یادم از آن کیک زنجبیلی خوش عطر داخل مشما افتاد و از آن طر

ادامه مطلب  

پدر بزرگ  

امروز دومین سال روز فوت پدر بزرگ ام هست روزی که فوت کرد و رفتم خونه اش فهمیدم نیست؛تازه فهمیدم چقد برام مهم بوده؛نقش پر رنگی تو زندگی مون نداشت حداقل اینه من ازش بدی ندیده بودم چند تا خاطره ی معمولی دارم؛ که همه اش مثبت ه؛یک خاطره ام مربوط به دوران پنجم دبستان میشه هر روز کیف سنگین مدرسه را با خودم میبردم دم عید بود و کیف اول مهرم بندش پاره شد دادسم تعمیر دوباره پاره شد دادیم تعمیر و گفت قابل تعمیر دیگه نیست کیف جدید بخر؛ کیف قدیمی خواهرم را ب

ادامه مطلب  

من و باران  

من و باران
دیشب من و باران؛ هوای تو
باران و یاد گریه های تو
در زیر باران زندگی کردم
بی چتر رفتم جان فدای تو
لبریز بودم از تمنایت
در کوچه سرگردان برای تو
باران هوای با تو بودن داشت
در شهر گشتم من به جای تو
می شد بهشتی دیشب از باران
بودم اگر من پا به پای تو
ساز قشنگ و نم نم باران
یاد تو بود و نغمه های تو
پرواز کردم در هوای عشق
اوج رسیدن تا هوای تو
۱۷آذر۹۶

ادامه مطلب  

من کی هستم؟  

من پسری پر از ماجراجویی و گذشته پر تنوع ام...پسری که ساالها ذهنش درگیر مونس بوده، درگیر جنس مونث بوده، اما علایق مذهبی شدیدی هم داشته، احساسات قوی ای داشته
پسری که سال نبوده گذر کنه و عشقی به جنس مخالف در دلش نداشته باشه، اما همزمان نیاز شدیدی به رشد و ترقی رو در خودش احساس کرده و براش تلاش کرده. همیشه پای پروازم لنگ بوده و پر پروازم کم جان و کم قدرت...
اوج و حضیض های زیادی رو تجربه کردم، یکبار در دوم راهنمایی و مرتبه بعدی در سال اول دانشگاه بود...

ادامه مطلب  

الان  

الان می خواستم همه ی نوشته های وبلاگ رو پاک کنم !
پاک پاک که هیچی نمونه اما حوصله نداشتم. 
یه اشتباه رو دو بار تکرار کردم و اشتباه دومم  بد تر بود . و بخاطر این بود که من بی تجربه هستم!
 هم به خاطر بی تجربگیم  بود وهم به خاطر اینکه از شخصیت خودم فاصله گرفتم !
اره سعی کردم ادای آدمایی احساساتی رو در بیارم در حالی که به بی احساسی معروفم!
ولی بر میگردم به خودم!
اشتباه کردم که فکر کردم همه  مثل خودمن! من همیشه صادقانه برخورد میکنم ولی انگار خیلیا دوسدا

ادامه مطلب  

امروز  

بعد کلاس خیاطی بغل میوه فروشی یدفع دیدم آقا ر م از اون طرف خیایون دار میاد این سمت.من دیدمش حوصله نداشتم اون منو ببین.سرمو انداختم پایین.سمت میوه فروشیو نگاه کردم.چون حالم ازش بهم میخور.وقتی از بغل میوه فروشی رد شدم یکم سرعتمو بیشتر کردم که مثلا نبینمش حالا باماشین از بغلم رد بشه.خیالم که راحت شد رسیدم ایستگاه سوار تاکسی شدم در ماشین رو که بستم.سرمو آوردم از پنجره بیرون رو نگاه کردم دیدم بغل پیاده رو آقا ر م ظاهرشد مثلا گوشی دستش دار با تلفن ح

ادامه مطلب  

شانس  

آدم تو اتاق خودشم آرامش نداره
از ظهر تاحالا این همساده بقلیه اومده 2بار در اتاقم و زده
اول فکر کردم داداشمنه حماقت کردم شلنگ و تخته انداختم رفتم توی چشمی رو دیدم یه پسر قدکوتاهی بود
یعنی اینقدر تاریک بود قدرت تشخیض نداشتم کی بود ولی مطمئن بودم داداشم نیس چون اخوی قدش ماشالا تو چشمی جا نمیشه(حالا میگین داداشت بود که میدونستی،متاسفانه در دوران قهر بسر میبریم)
حالا کدوم همسادس نمیدونم
صدا در اتاقشو شندیم که ول کرد رفت
ولی اگه بقلی باشه که خب جم

ادامه مطلب  

درمان دریچه های لانه کبوتری در سیاهرگ  

به آدمهای خویشتندار رشک می برم .به هر که افسارگسیخته و نا آرام نیست و نشده و نمی شود رشک می برم .تحسین می کنم اهل مدارا و سازگاری را . امروز به بچه ها در کلاس درباره ی سازگاری با شرایط می گفتم . عالم بی عمل بودم و لابد زنبور بی عسل! گفتم که یاد بگیرند که دوباره یادآوری کنم به خودم .سازگاری ... سازگاری ‌‌... پذیرش .مسئله ای هست که باید هنوز بیشتر از این بپذیرمش . مسئله مثل یک کمد با ابعاد بزرگ جا نمی شود در اتاق کوچک فکرم .همه ی فکرهای قبل و بعد را هل دا

ادامه مطلب  

درمان دریچه های لانه کبوتری در سیاهرگ  

به آدمهای خویشتندار رشک می برم .به هر که افسارگسیخته و نا آرام نیست و نشده و نمی شود رشک می برم .تحسین می کنم اهل مدارا و سازگاری را . امروز به بچه ها در کلاس درباره ی سازگاری با شرایط می گفتم . عالم بی عمل بودم و لابد زنبور بی عسل! گفتم که یاد بگیرند که دوباره یادآوری کنم به خودم .سازگاری ... سازگاری ‌‌... پذیرش .مسئله ای هست که باید هنوز بیشتر از این بپذیرمش . مسئله مثل یک کمد با ابعاد بزرگ جا نمی شود در اتاق کوچک فکرم .همه ی فکرهای قبل و بعد را هل دا

ادامه مطلب  

درموردمصاحبه  

دوستان گفتند درموردچه مصاحبه ای صحبت کردم
تازه دیدم که اینجا پستش نکردم وتو کانال تلگرام گذاشته بودم
اخه اینجایهویی شد وحواسم نبود بهش
خلاصه که مدتی قبل از طرف یه سازمانی فراخوان داده بودند درقالب مسابقه .گفتم نمیرم وفرصت ندارم و...
از اتاق فرمان دستوراومد باید بری :|
رفتم ودوره ی کلاسها رو گذروندم وفقط یک رغیب پیدا کردم
پسر ۲۰ساله ای که توکارش فوق العاده بود
 
طی کلاس کل کل زیادداشتیم وهیچوقتم جلوش کم نیاوردم
واما شرح ماجرا طی ۳پست در ادامه

ادامه مطلب  

اشتباه خوب  

حاصل آخرین درگیری قلب و مغز من یه اشتباه خوب بود من تو این جنگ رشد کردم جنگی که واسه من انگیزه شروع بود زیر دستم یه مشت شعر نسل گونه بود بالای سرم ترک های سقف خونه بود من از نوع نگاهم حرف زدم با تو بقیه اش مهارت بازی با حروف بود من حرفامو زندگی کردم
 
پ ن 01 : یه روزی گریه کردم و پرسیدم
اشتباه خوب ؟ عاره ؟
حالا خودم میگم عاره اشتباه خوب :)
حاصل آخرین درگیری قلب و مغز من یه اشتباه خوب بود
حالا تو چجوری تفسیرش میکنی؟
تفسیر تو تفسیر تویه
زندگی من نیست !

ادامه مطلب  

Gloomy Sunday  

امروز یک شنبه از اولین هفته ی فصل زمستون هست...
داشتم آهنگ گوش می دادم و مقالم رو آماده می کردم تا رسید به آهنگ Gloomy Sunday
البته ورژنی که Diamanda Galas خونده.. و چه داستانی پشت آهنگ اوریجینال مجارستانیش هست...
چیز منحصربه فردی درون این اهنگ و متنش وجود داره که تورو میبره به تاریکترین و عمیقترین حفره های درونت و می کشه بیرون همه چیز رو میذاره جلوت.تصمیم بگیری باهاش غرق شی و به قعر بری یا خب بزنی آهنگ بعدی و بیخیال همه چی بشی...
(اتاق خوابگاه من طبقه 4ام و آخر

ادامه مطلب  

ردپای عشق ...  

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم تویی
ماه پشت ابر پنهان شد،گمان کردم تویی
 
ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت…
چشم آهوها هراسان شد،گمان کردم تویی
 
ای نسیم بی قرار روزهای عاشقی
هر کجا زلفی پریشان شد،گمان کردم تویی
 
سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد،گمان کردم تویی
 
باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان
عطر نیلوفر فراوان شد،گمان کردم تویی
 
چون گلی در باغ،پیراهن دریدم در غمت
غنچه ای سر در گریبان شد،گمان کردم تویی
 
کشته

ادامه مطلب  

تو نمیدونی چی به سرم میاری  

دیشب میخواستم سیگار بکشم. واقعا. برای اولین بار.
ولی خب اخرش مثی صلاح نبود چون سیگار دوستم تموم شده بود.
من ضد سیگارم. واقعا نمیتونم بوشو تحمل کنم. ولی ببین چيکار کردی.
وقتی گفت سیگار ندارم دلم میخواست همون لحظه یه تیغ بردارم رگمو بزنم.
بلکه بفهمی چيکار داری میکنی. نمیدونی.
نمیدونی دلتنگت شدن و بعد پس زده شدن چقدر بده.
تو هیچی از من نمیدونی. نمیدونی تمام امروز بخاطرت تب داشتم.
نمیدونی دیشب تا صبح کابوس بودم. خواب میدیدم نیستی.
اره تو یه احمقی تو

ادامه مطلب  

[360]. شبی عاشقانه  

بارون میاد.توی ماشین نشستم... میخوام برم خونه. قصد رفتن به جای دیگه ای نداشتم.کرایه رو حساب کردم و اومدم بیرون. حس دلتنگی عجیبی داشتم... تازه اون موقع فهمیدم عشق چقدر پر قدرته..تند تند قدم برمیداشتم، روی زمین خیس... پاهام دست خودم نبود. دلم داشت منو میکشوند به سمت ضریح... تند تند راه میرفتم... زیر بارون... با دلی تنگ... رسیدم در ورودی... کفش هامو توی مشما کردم سریع و رفتم داخل... دستمو که بردم سمت ضریح و گرفتمش، سوره خوندم و آروم شدم... انگار که از ته دلت بگ

ادامه مطلب  

گوگل جان ؛ مچکریم !  

چند روز پیش بود که خیلی اتفاقی و خیلی تفننی اسم و فامیلم رو گوگل کردم ؛ و پرت شدم به چند سال قبل ... شیرین ترین سال های زندگیم.وبلاگ بچه ها دونه دونه پیدا شد و حال منو از این رو به اون رو کرد ، تا این که بالاخره وبلاگ خودم رو پیدا کردم .به کلی فراموشش کرده بودم.دیدم یه سری از بچه ها هنوز تو وبلاگشون می نویسن یا بعد از چند سال دوباره برگشتن بهش.این شد که منم نتونستم مقاومت کنم و دوباره برگشتم !تصمیم گرفتم آدرس وبلاگ رو عوض نکنم که اگر کسی خواست راحت ب

ادامه مطلب  

شب اول محرم... شب اول زلزله  

هنوز 6 ساعت از پست قبلی نگذشته بود که زلزله اومد :|
ینی عصر بیرون بودم و داشتم از آلودگی و زلزله می نالیدم که 5 ساعت بعدش زلزله اومد :| .. حالا اینجارو داشته باش, حاج آقامون هم 3 دیقه قبل از زلزله در سکوت داشته ستون های منزلشون رو بررسی میکرده که اگه زلزله بیاد کجاها مناسبه, که 3 دیقه بعدش زلزله میاد و ایشون به تبعیت از همچین تصادفی (شایدم پیشگویی) با لبخندی ملیح به ریلکسیشن خویش ادامه میده :|||||| .. بعد من اونقدر فشارم افتاده بود و دست و پام میلرزید که

ادامه مطلب  

به نام نامی الله  

*سلام. نشسته بودم توی تاکسی جلوش نوشته بود سلام ذکر خداس چرا سلام نمی کنی مسلمون با یه خنده ی اینجوری:)
*از حرفای دکتر، مدیر آموزشگاه، کلی دلخور بودم و به آقای سین هم منتقل کردم تا این که خانم الف برام پیام داده که این ترم جزو سه مربی برتر شناخته شدید و پاداش صدهزار تومنی بهتون تعلق می گیره. به احتمال زیاد خیلی از این پاداش ها گرفتم اما این ترم متوجه شدم چون اعتراض کردم که متوجه نمی شم حقوق چقدر و چجوری واریز میشه. آخه همیشه حقوقم زیادتر بود:)
*یه

ادامه مطلب  

زلزله  

اون چیزی که مدام  تاکید میشه اینه  که زلزله اومد کجا پناه بگیرید چيکار کنید فلان کنید... و البته خونسردی خود را حفظ کنید 
هیچکس نمیگه با این ترس لعنتی چيکار کنیم. راه میرم، درس میخونم، مینویسم، این ترس کلا هست. درو باز میکنم تصور میکنم زلزله میاد، راه میرم تصور میکنم زلزله میاد،ظرف میشورم تصورش میکنم، کلا کلا دارم مدام بهش فکر میکنم. هم اتاقیم از ترس زلزله خوابش نمیبره، تو تاریکی نسبی اتاق بهم زل زده بود و میگفت نمیتونم بخوابم. صدای ماشین از

ادامه مطلب  

اولین قدم  

خیلی سخت بود خیلی بهم فشار اورد اما باید انجامش میدادم چون خیلی وقت بود که عقب بودم و نمیشد ...خیلی قلبمو به درد اورد تقریبا تمام روز صدای تند تند زدن قلبمو شنیدم ولی چاره ای نبود باید میرفتم همینقدر ناگهانی و به قول امروزی ها یهوویی خداحافظ
انتخاب جدید فکر کردم که قراره خیلی حال بهتری داشته باشم ولی فقط سردرگمم همین ...ایشالا اولین قدم های محکم برای هدفا به زودی تعیین کنه و من محکم تر بردارم امیدوارم از کاری که کردم اصلا پشیمون نشم خدایا به ام

ادامه مطلب  

تصویر رویا  

ش.ر عزیز
امشب بعد از مدتها یادی از شما کردم. یاد خاطرات قشنگمون. لااقل برای من.
شاید باورت نشه ولی من دلتنگ لحظه لحظه با شما بودن شدم.
میدونی، به این نتیجه نرسیدم که بعد از شما زندگی نیست، عشق نیست... بله، شاید باورپذیر نباشه برات ولی من تا سر حد مرگ دوستتون داشتم.
بعد از شما هم عشق هست، باید باشه.
ببخشید. صرفا یادت کردم. میدونی که الان حتی تا قسمتی ازت بدم میاد. معلومه که یادم نمیره چه بلاهایی سرم اومد و چقدر نامهربونی کردی.
به دلیل همون نفرت نمیت

ادامه مطلب  

قصه های طوبی 4  

ساعت 10 شب بود.سر و صدا از توی کوچه به گوشم خورد.از پنجره به کوچه نگاه کردم.دیدم جلوی خونه طوبی خانوم شلوغه.یه اتوبوس سر کوچه منتظر بود.سریع دویدم تو کوچه.طوبی خانوم داشت از همه حلالیت می طلبید و مردم هم به طوبی خانوم التماس دعا می گفتن.داشتم به لحظه خداحافظی طوبی خانوم با همسایه ها رو نگاه می کردم که دیدم مادرم از داخل جمعیت اومد بیرون.ازش پرسیدم : مامان چه خبره؟

ادامه مطلب  

با تو شاعر میشوم  

========================= با نگاه امشبت انگار شاعر میشوم تا که می بینم تو را ، هربار شاعر میشوم
مثل یک عاشق کنار بی كسی های دلم باز هم در كنج یك دیوار شاعر میشوم
میروم با میل و رغبت سوی آهنگ خیالبا نوای تنبك و گيتار شاعر میشوم
حكم اعدامم نوشتی چون تو ای بی معرفت تا گذارم سر بروی دار شاعر میشوم
چون زبانت مار را از لانه بیرون میكشد در کنار پونه و این مار شاعر میشوم
خسته ام باید گذارم سر به بالین كسینیمه شب با بالش نمدار شاعر میشوم
مهربان یارم مرا آغوش تو آرا

ادامه مطلب  

مروارید عشق  

=========================
سر به روی شانه های یار می چسبد عجیباشتیاق لحظه ی دیدار ، میچسبد عجیب
روزه داری میکنم در فصل انگور لبتبا شراب بوسه ات افطار ،میچسبد عجیب
بوستان سبز چشمت دل به یغما می بردبا تو سر كردن در این گلزار، میچسبد عجیب
من گرفتارم به جبر عشق و سوز آتشتسوختن در آتش اجبار ، میچسبد عجیب
مست مستم از شراب بوسه های ناب توجام می با یك پك سیگار ، میچسبد عجیب
همچو موجی عاصی ام آرامشم ده امشبیبا دل دریایی ات پیكار میچسبد عجیب
این صدف پر شد ز مروارید

ادامه مطلب  

اینترنت دزدی  

دیشب محض نمونه ی قسمت سریال آشوب رو با نت گوشی دانلود کردم ۱۷ دقیقه شدقسمت بعد رو با نت خونه دانلود کردم ۶ ساعت زمان داد و تا صبح طول کشید !از ۲۹ آذر تا امروز من ۳ شب خونه بودم و همسرم ۵ شب ، شب ینی از ۱۲ تا ۸ صبح ، جفتمونم نت گوشی داریم و با موبایل که کار میکنیم نت گوشی رو مصرف میکنیم ... ینی یک هفته اس نت خونه هیچ استفاده ای نشده ... شاتل جانِ دزد ، توی اکانتمون زده روزی ۸ گیگ مصرف ! آخه بی پدر ، بی شرف ، بی چیز ، ما اصلا خونه نبودیم ! شاتل عزیز ، کمتر دز

ادامه مطلب  

سقف مهتاب  

دعا کردم بباره ، بارون مهربونیتو دلهامون بکاره نهال همزبونی
دعا کردم که قلبت صدا کنه منو بازتو پرچین خیالم ، شکوفه ها بشن باز
تو چی دعا کردی ، برای دل سنگممنی که از جدایی پژمرده و دلتنگم
شب تو سرای سینه ، عاشق بیتاب شدمچشمام خسته و سنگین ، دوباره بیخواب شدم
شبا هرشب کارمه ، تو فکر تو بمونمبه زیر سقف مهتاب ، آوای عشق بخونم
تو بازی روزگار ، یار من بی وفا شدقلب پر از مهر اون ، کوه جور و جفا شد
حالا باید قلبمو ، رسوای عالم کنمباید دوباره فکری ، بحال

ادامه مطلب  

ملّت عشق  

هر وقت غزلی از مولانا می خواندم و در بیت آخرش "شمس تبریزی" به چشمم می خورد، آن بیت را نمی خواندم. نمی توانستم بپذیرم که مولانا کلامی آنقدر شورانگیز و لطیف را برای آدمی دیگر جاری کند. شاید هم دلم نمی خواست مولانا این گونه باشد و انگار با نخواندن بیتی از غزل هایش، شمس تبریزی را می توانستم از تاریخ حذف کنم. دلم نمی خواست مولانا را اسیر فردی دیگر ببینم. غزل متصل را خیلی دوست دارم. جایی نخوانده بودم ش که با صدای چاوشی شنیدم ش. بار ها و بار ها گوش کردم ا

ادامه مطلب  

1720  

هیچوقت فکر نمی کردم دوباره پرحرفی هامُ بیارم سرت ُ دوباره برگردیم سمتِ هم ، فکر کردم بابت کاری که کردم خیلی ناراحت شدی و امکان نداره دوباره دوستیمون مثِ روز اول بشه ولی من توو مهربونی و قلب بزرگت حتا ذره ای شک نداشتم :) خوشحالم که دیشب پیام دادی و من دوباره وراجی هامو شروع کردم ! و چقدر خوشحال تر شدم وقتی از موفقیت هات گفتی ^_^ خیلی برات خوشحالم رفیق :* از این به بعد باید اون بالا بالا ها ببینیمت :*
# خدایا مرسی که بهترین دوستم ُ بهم برگردوندی :) اون

ادامه مطلب  

حالِ بدِ روحی  

دلم بدجوری گرفته است و این دل گرفتگی به معنی نارضایتی من از این تغییر، این اتفاق ناگهانی که هیچ کس انتظارش را نداشت، نیست. دیشب هزار بار بغض کردم. چه زمانی که خسته بودم از سروصدای بچه ها و چه زمانی که مهمان ها رفته بودند و خانه با سردرد اهالیش در سکوت فرو رفته بود. بغض کرده بودم و حال بدی داشتم. صبح دانشگاه نرفتم و خوابیدم. سیر خوابیدم. در خواب اشک ریختم. با مرور گذشته، با یاد آوری حال و تصور آینده؛ گریه کردم.
+ انتظارش را نداشتم و به همه قول صد در

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >