اجداد من  

 
+این پدربزرگای من آخر خنده ن ینی! باباي مامانم رفته خواهر باباي بابامو گرفته باباي بابامم اومده خواهر باباي مامانمو گرفته مثلا وقتی دعواشون میشده میتونستن بهم بگن خواهرمو طلاق بدی خواهرتو طلاق میدم ((: و از اینجا باهم فامیل میشن، این اخلاقشون تو زمینه ازدواج تموم شدنی نبوده مثلا باباي من با دخترعمش که دختر داییشم بشه ازدواج میکنه داییمم با عمم که که دختر عمه و دختر داییش بشه ازدواج میکنه ((: ینی بابام خواهر داییمو و داییم خواهر بابامو که عم

ادامه مطلب  

هفته وکیل  

باباي عزیز!
هفته وکیل مبارک باشه.من همیشه تلاشهای صادقانه تو برای گرفتن حق مظلومان رو شاهدم و رنجی که از  دیدن بی عدالتی ها تحمل می کنی رو به خوبی درک می کنم.
از اینکه باباي من وکیله و بیشتر از پول و حق الوکاله شخصیت و صاحب حق بودن موکلش براش مهمه خیلی خوشحالم.به نظر من باباي من و همکارانش اگر همیشه خدا رو مدنظر داشته باشند و دنیا دوست نباشند کمک حال بسیار خوبی برای مردم می تونند باشند.
باباي عزیزم روزت مبارک و من و داداش قدردان زحمات تو هستیم و

ادامه مطلب  

داستان گیلاس/26  

از وقتی که من یادم میاد تابستون که میشد بابابزرگم از دهات می اومد شهر و کل تابستون خونه ما بود.بنده خدا آلزایمر گرفته بود و همه چیز رو فراموش کرده بود.هر روز هم با کمربند می افتاد دنبال باباي پنجاه ساله من که چرا نمیشینی سر درس و مشقت!!بعدش هم بابامو با کمربند سیاه و کبود میکرد و باباي منم تا آخر شب یه گوشه کز میکرد و جیکش هم در نمی اومد!!
صبح به صبح هم خودش دست بابامو میگرفت و میرسوند اداره و به نگهبانی اداره هم میگفت به رئیستون بگو حقوق این بچه

ادامه مطلب  

:|  

خاک بر سر این باباي من کنن ک همیشه حسرت اینو اونو می خوره...
امروز در اومده می گه یه مهدسه هم سن منه و تازه ازدواج کرده اومده می گه چطوری شما زندگی می کنین و خیلی سخته زن داشتن ...جالب اینجاست یه جوری حرف میزنه انگار ما بدبختش کردیم...
می گه ما بدبختیمو واز این چرتو پرتا منم گفتم اون چه خوشی داشته ک تو اینقدر حسرتشو می خوری.؟؟؟؟!!!!!اون چی داشته تو زندگیش ک تو اینقدر حسرتشو می خوری؟!!!
اقاااا بهش بر خورده تازه می گه گیر یه سری ادم خرو نفهم  افتادم...اره

ادامه مطلب  

عشق واقعی .................  

خیلی حس قشنگیه عروس بشی. . .
ولی. . .
 
دوماد عشقت باشه نه کس دیگه ای. . .
 
خیلی خوبه که ادم یه نفرو داشته باشه مث یه حامی براش باشه. . .
 
خیلی حس قشنگیه صبا بیدار شی ببینی بغل عشقتی. . .
 
خیلی حس قشنگیه مامان شی. . .ولی. . .
 
باباي بچت عشقت باشه. . .
 
خیلی خوبه با لباس سفید بری خونه ی عشقت و یه روز با کفن سفید بری. . .خوبه که همیشه کنارش باشی تا وقتی که مرگ از هم جداتون میکنه . . .
 
عشق خوبه اما واقعیش. . .
 
 
+++++++عاشقا بلایکن+++++++

ادامه مطلب  

بابای من کی یه؟  

امشب با یکی از دوستانم حرف می زدم. حرف های عجیبی می زد. از حرف هاش متوجه شدم که مثل اینکه حامله ست. مسئله اینجاست که دوست من ازدواج نکرده و دوست پسر هم نداره. از لابلای حرف هاش متوجه شدم که تمایل داره بچه دار بشه و بچه اش رو تنهایی و بدون پدر بزرگ کنه. 
سرم سوت کشید. 
بچه هایی که پدر و مادر دارن و پدر و مادرهاشون بهشون توجه می شن چی از آب در می یان که بچه ای که پدرش معلوم نیست و فقط به خاطر ارضای غریزه ی مادر شدن یک زن به وجود می یاد چه در انتظارش می ت

ادامه مطلب  

شعر کارو  

تو غلط میکنی اینگونه دل از ما ببری!
سرخود آینه را غرق تماشا ببری !
مرده شور من عاشق که تو را میخواهم!
گور باباي دلی که به اغوا ببری !
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم!
به چه حقی مثلاً شهرت لیلا ببری!
به من اصلاً چه که مهتابی و موی تو بلند!
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری!
بخورد توی سرم پیک سلامت بادت !
آه از دست شرابی که تو بالا ببری!
زهرمارو عسل، از روی لبم لب بردار!
بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری !
کبک کوهی خرمان!سر جایت بتمرگ..
هی نخواه این همه صیاد به

ادامه مطلب  

پاگشای دردسرساز  

چند وقت بعد مادرم خانواده داماد و برادرشوهر بزرگ و جاری بزرگم و برادر شوهر و جاری کوچک ک حدودا 6ماه بود عقد کرده بودند و سرخونه خودشون هنوز نرفته بودند رو دعوت کرد.غذا ماهی و مرغ بود مامان برای پاگشا یک ساعت خریده بود ک برای عروسی داماد هم باشه یعنی با یک تیر دو نشان زده بود.این کادویی برای من دردسر شد .شوهرم از این ک ساعت ب انتخاب خودش نبود خیلی ناراحت شده بود.من ب روی خانواده چیزی نیاوردم چون شر میشد.چند وقت بعد مادرشوهرم پاگشا کرد.شام مرغ بود

ادامه مطلب  

سال خرید  

امسال نمیدونم چرا انقد خرید میکنم! یا چرا انقدر میخورم میلونبونم! شاید بخاطر فرار از استرس باشه! دیروز که با عشقولیم بیرون بودم کلی حال این مسلمونارو گرفتیم رفتیم پارک بستنی خوشمزه نوش جان کردیم البته مردک بیشعور قاشق نذاشته بود :/ کلی خندیدیم ولی و حسابی فحشش دادیم برامون خاطره شد هاها
سه تا کفش سه تا مانتو سه تا سارافن دوتا تی شرت یک شلوار و یک شال و گوشی و کلی لوازم آرایش 
با اون حسین احمق هم دیگه کاری ندارم با اون شیت خوریایی که کرد از چشمم

ادامه مطلب  

از بچگی  

یکی از موضوعاتی که از بچگی باهاش دست و پنجه نرم میکردم
شخصیت شناسی بوده
آخه بنده هر عملی انجام میدادم طبق قانون نیوتون دارای عکس العملی از طرف خانواده بود
حالا عکس العمل ها مجموعه خیلی کوچیکی داشت:
+مردم بچه دارن ماهم بچه داریم
+مردم بچه تربیت میکنن ماهم بچه تربیت میکنیم
+مامان و باباي فلانی واسش چیکار کرده که ما نکردیم که فلانی اینقدر خوب شده و تو اینجوری شدی
 و..
+آخرشم نفهمیدم که آخه بچه های مردم که دوستای خودمن
 
# با دو خط شعر و نوشته
رف

ادامه مطلب  

دلم شکست "_"  

شعور موجود نمیباشد فهم موقعیت صفر درک شرایط صفر هع 
ریدن تو این زندگی ک زندگی نیس فقط تحمل کردنه فقط جووون دادنه اینه زندگی میخام ک واقعن نباشم بمیرم خیلی بهتره تا اینک بخام ب اجبار نفس بکشم بخندم و خودمو بزنم ب سر خوشی 
اخه تا کی بکشم بس نیس چقد در ب دری هیچ گزینه ای وجود نداره حقیم ب عنوان اختیار نداری مدام داری نمایشی ک خدا برات تعیین کرده رو اجرا میکنی 
هع این عروسک خیمه شب بازی دیگ خسته شده دلش پره 
دلم گرفت از حرفای مامانم هع فک کرده شادم

ادامه مطلب  

زمزمه حضرت رقیه سلام الله علیها  

زمزمه حضرت رقیه سلام الله علیها
شام غربت سر اومد تا پدر از در اومدبا سر از نیزه بابا دیدن دختر اومدزود رسیدم به پیری باباتو لباس اسیری بابامردم از سر به زیری باباکاش می مردم من بابايیای باباي خوب و غریب و منای خوشید شیب الخضیب من
دیدم بزم شراب و می چشیدم عذاب ووقتی مرد غریبه بست به دستم طناب وپر شدم از کبودی بابابین چند تا یهودی باباخوب شد اصلا نبودی باباشهر شام وازدحام وتار شد چشم کم سوی دخترتآتیش افتاد به موی دخترت
دیشب خوابت رو دیدم صورتت

ادامه مطلب  

خبر خوش  

دیشب خونه ی مامان باباي داماد جدیدمون دعوت بودیم
خونشون خیلی شلوغ بود 
کلی مهمون داشتن ... رفت و آمد ... سر صدا 
ای داد .... خدایا نمازم .........
خیلی این دست اون دست کردم ... همش چشمم به ساعت بود ...
ته دلم همش میگفتم که خدایا چیکار کنم ؟؟؟
داشتن سفره مینداختن توی اون شلوغیا خودمو جم و جور کردم و به دامادمون گفتم مهدی :
من سرم یکم درد میکنه.. میرم پنج دقیقه ای استراحت کنم خواستیم شام بخوریم زود میام
گفت : بیا بریم .. رفتیم توی اتاقش .. نشستم لب تخت منتظر بودم

ادامه مطلب  

من پر از نورم و‌ شن و پر از دار و‌ درخت.  

آقاجان ! من خوب فکر کردم ، رسیدم تا به اینجا که هر آدمی را برایِ یک کاری ساخته اند ! که همه مان رسالتِ دست ها و مغزها و چشم هایمان را میدانیم و اگر میدانیم که والله خیانت کرده ایم که پشتِ پا بزنیم به خودمان و خواسته هایمان.
که من باید « بنویسم » ، حالا میخواهم دانشجویِ حقوق فلان دانشگاه باشم یا قرارباشد بخوانم که معلم شوم .
دست هایم را تباه کرده ام اگر قلم بدست نگیرند . دست هایتان را تباه کرده اید اگر دل بسته ٔ موسیقی باشید و ننوازید ، اگر فلاش و ک

ادامه مطلب  

امام مهربانی ها  

باباي خوبم سلام
باز هم یک سال گذشت و ما تولدتان را بدون حضور خودتان جشن گرفتیم. مگر ما انسان ها میتوانیم ۱۱۸۶ سال تولدتان را بدون حضور خودتان به جشن بنشینیم!!!
نمیدانم آنقدر لایق حرف زدن با شما هستم یا نه اما به هر حال میدانم شما مهربان هستید و حرف های دل مارا میشنوید.
کاش بشود که امسال اخرین سال انتظار شیعیان باشد کاش بشود که امسال بیایید و دنیا را زیباتر کنید.امسال قشنگ ترین بهار عمر ما میشود اگر بیایید. امسال بهار را با نام بانوی دو عالم شروع

ادامه مطلب  

آی لاو یوووو دوچرخه:)))  

این تابستون بهترین تابستون  کل عمرم خواهد شد!!!!!!!
یعنی همین الان هم شده...
نمیدونم دوچرخه میخونین یا نه...
من که عاشقشم... دو چرخه نشریه ی همشهریه واسه نوجوونا که هر پنجشنبه منتشر میشه و واقعا عالیههههههههههه...
و هر سال هم فراخوان میده واسه این که توش خبرنگار افتخاری باشی... فراخوانش مخصوص افراد 12 تا 17 ساله ست و هرسال تیر منتشر میشه...
من تو این دوسال اخیر که برای اولین بار متولدین 81 هم میتونستن خبرنگار باشن خیلی درگیری داشتیم و به دلیل تغییر مدرس

ادامه مطلب  

 

درسته تعادل روحی م کاملا خورده بهم . درسته مامانم گریه میکنه و میگه به درک فقط حالت خوب باشه اصن نمیخوام درس بخونی بخدا . درسته هی دسمو میگیرن میبرن این ور اون ور که هی نلرزم هی نگم دستم درد میکنه هی حالم بد نباشه  وهی تو فکر نباشم و درسته همه عالم و ادم بسیج شدن حال منو خوب کنن . ولی همش یه طرف . خاله هم یه طرف .. امشب در اتاقو تق کوبوند به هم و نشست رو به روم و حرف زد و حرف زد و من اشک شدم . گفت بگو . نگفتم . گفت بگو . نگفتم . به زور متوسل شد . خندیدم . گفت

ادامه مطلب  

............  

سلام
 
 
معذرت میخوام یه چند روزی نبودم رفته بودم شهر کرد........
 
شانزدهم رفتم جمعه برگشتم.........
 
یه اتفاق خیلی بدی برام یعنی برای من که فقط نه برای همه افتاد.......
 
پدر بزرگم یعنی پدر مادرم فوت کرد........
 
....................
 
ما(پدرم و مادرم و من)خونه یکی از عمه هام بودیم چند ساعتی نشستیم که خالم بهم زنگ زد تا اومدم موبایلمو
 
جواب بدم قعط شد و همون لحظه گوشی مامانم زنگ خورد و رفت گوشیو داد به بابام وقتی برگشت گفتم کی
 
بود؟گفت شوهر خالت بود با بابا کار دا

ادامه مطلب  

..........  

سلام
 
معذرت میخوام یه چند روزی نبودم رفته بودم شهر کرد........
 
شانزدهم رفتم جمعه برگشتم.........
 
یه اتفاق خیلی بدی برام یعنی برای من که فقط نه برای همه افتاد.......
 
پدر بزرگم یعنی پدر مادرم فوت کرد........
 
....................
 
ما(پدرم و مادرم و من)خونه یکی از عمه هام بودیم چند ساعتی نشستیم که خالم بهم زنگ زد تا اومدم موبایلمو
 
جواب بدم قعط شد و همون لحظه گوشی مامانم زنگ خورد و رفت گوشیو داد به بابام وقتی برگشت گفتم کی
 
بود؟گفت شوهر خالت بود با بابا کار داشت

ادامه مطلب  

همه چیز از ابتدا  

اوست که مهربان است و باران رحمتش هدیه ای است تا بینهایت، تا همیشه، تا اوج
 
با سلام به همه همراهان
من اسمم مصطفی است و باباي ...ام. وای که چقدر این حس، حس قشنگیه، اینکه بعد از یه عمر تلاش و با همه سختی های سر راهت، به جایی برسی و یه زندگی فراهم کرده باشی (شاید با حداقل های ممکن) که یکی بهت بگه بابا. اینکه هر روز به این امید بیای که ببینیش و با دیدنش تمام خستگی های روزت، به آنی و کمتر از آنی از بین بره.
در قدم اول از همسرم تشکر ویژه می کنم بخاطر همه همر

ادامه مطلب  

سه هفته ی پیش ..... دو هفته پیش .... هفته پیش .  

جلوی اینه می ایستم به خودم نگاه میکنم زیر چشمام گود افتاده مثل همیشه
دور لبم رنگش برگشته .... مثل همیشه .
همیشه = ساعات خستگی و عصبی .
بر عکس هر روز صبح که جلوی اینه از تکرار روزمرگی گریم میگیره امروز میخندم هه خنده که نه یه لبخند زودگذر ولی عمیق بعد از مدت .
زنگ در به صدا در میاد مامان سرش رو از روی بالشت بلند میکنه و از تو اتاقش با صدای خفه :بیست تومان گذاشتم رو کانتر وردار زودم برو دوستت دم در منتظره .
پول رو ور میدارم میچپونم توی کیفم . نیم پوت ها

ادامه مطلب  

«توبه، موهبتی بزرگ» در هفتمین شماره نشریه "مثبت+دانش آموز"  

از هفتمین شماره،ویژه نامه "مثبت+دانش آموز" خواهیم بود؛
توبه، موهبتی بزرگ...
هفتمین شماره‌ ی ماهنامه‌ "مثبت+دانش آموز" در قالب ویژه نامه ماه مبارک رمضان منتشر شد...
از تکبر گفته ایم و اینکه با آن چه کنیم. سری به کوفه زده ایم و اینکه چرا برخی از مردم آن شهر، امام علی[علیه السلام] را دوست نداشتند. نردبانی به آسمان و باباي بنده ها از دیگر بخش‌های این شماره است.نسخه‌ی PDF نشریه در یک نسخه‌ی A4 جهت مطالعه بر روی وب "پایگاه اسلامی دانش آموزی سادات" قرار گ

ادامه مطلب  

شنبه 3تیرماه 96-29 رمضان  

چهارشنبه خاهر ف اومد و رفتیم افطاری خونه داداش ع و من زودتر رفتم و دیدم هنوز تازه کتلت گذاشته سرخ شه و من تمام کتلت هاشو درست کردم و تندتند فعالیت تا موقع اذان حاضر شد همه چیز. اون داداس هم اومدن و منم محل ندادم و بعد افطار ما اومدیم خونه و خاهر ف دیرتر اومدن.روز بعد من اومدم سرکار و بعد
و رفتم خونه ذیدم به به...خاهر ص و اون یکی زن داداش و محدثه و ی جین بچه و...من که گذاشتم با مریم رفتیم مزار و اونجا نشستیم سر مزار باباي مریم طبق معمول و حرف و حرف...او

ادامه مطلب  

شهادت امیرالمومنین علیه السلام  

شهادت امیرالمومنین علیه السلام
 
 
●شب نوزدهم●
از این همه غم تا شدمخسته از این دنیا شدممن بی کس و تنها شدمشبیه زهرایک عمریه که گفتم درد و دلم رو با چاهشنیده چاه کوفه از من فقط آهدیگه برا من نایی نموندهجونم روغربت به لب رسوندهآه و واویلاه
من چاره ساز عالمممن جانشین خاتمماما اسیر ماتممبعد پیمبرای تیغ ظلم و کینه فرق منو دو تا کنمنو میون محراب حاجت روا کنمثل همیشه دل بی قرارمدوباره امشب بی تاب یارمآه و واویلاه
تو سجده و راز و نیازمیون محراب نم

ادامه مطلب  

پنجشنبه 25/3/96 بیستم رمضان  

دیروز ساعت 2 رفتم منزل و دیدم بچه های عباس هستند و من خابیدم تا 5 و بیشتر نشد از شیطنت این بچه ها خابد. بعد مامان باباي بچه ها اومدن و در تعارفات قرار شد افطار باشن. ولی رفتن خونه برن حموم و بعد بیان. منم در این فاصله ماکارونی درست کردم و بعد هم جیم شدم پیش مریم.مریم با چادر رنگی و دمپایی اومد و نشستیم توی ماشین و هی صحبت و صحبت تا خود 8...و من چون مایوهام خراب شده بود مایوی مریم رو گرفتم که البته خیلی تنگ بود و من توی استخر مخصوصا موقع شیرجه و بپربپر

ادامه مطلب  

درت  

 
بگذارید برای شما کمی دقیق‌تر و بهتر توضیح دهم. چون این چند روز اخیر آنقدر از بابت این موضوع حرص خورده‌ام و کله‌ام را به دیوار کوبیده‌ام که الان دیگر کمی آرامم و فکر می‌کنم بتوانم بدون وحشی شدن موضوع را برایتان شرح دهم. البته ممکن است شما هم هر قضاوتی بکنید و خب می‌دانید که چندان هم مهم نیست. حالا می‌خواهید بگویید فلانی حسود است یا تعطیل است یا نتوانسته و دارد خودش را جر می‌دهد و یا هر چیز دیگری. حق هم دارید ولی به من مربوط نیست.
قضیه این ا

ادامه مطلب  

آخرین امتحان مدرسه.اخرین روز دانش آموزی  

+امروز اخریییییین امتحان دبیرستانمو دادم.اخرییین روزی بود ک به طور رسمی و به عنوان دانش اموز مدرسه رفتم
از اول صب بغض کردم .گفتم گریه رو بزارم واسه بعد امتحان
مونوپاد و گوشی آماده،باباي بیچاره م رو فرستادم بره پابه مونوپاد بخره برام.رفت خربدو آورده یود دفتر مدرسه ذاشته بود.بعد امتحان رفنم آوردمش
+کلی آپ عکس دانلود کرده بودم ک عکسامون قشنگ بیفته
+انتظار داشتم همههههه بمونن تا عکس دسته جمعی بگیریم باهم روز آخر
ولی همه رفتن!
از کلاسمون ده نفر ک

ادامه مطلب  

شهادت مولا علی (ع)  

شود جان، لحظه لحظه از تن مولا جدا امشب       کسی دیگر نیارد شیر بر شیر خدا امشب
      طبیبا زخم مولا را گشودی نسخه ننوشتی       چه گفتی مخفی از زینب به گوش مجتبی امشب؟
      طبیبا همتی کن بلکه مولا باز برخیزد       ای کوه درد این دم آخر سخن بگو       امشب به جای چاه، غمت را به من بگو
      گر فکر می کنی که تحمل نمیکنم       من می روم ز حجره برون، با حسن بگو
      با آنکه فکر بی تو شدن قاتل من است       حتی شده دوباره ز بی تو شدن، بگو
      بنگر ر

ادامه مطلب  

ارام کردن ذهن اشفته  

از راه میرسم در دفترمو باز میکنم همجا ساکته ساکته من چون زود میام (میدونید که به خاطر فندق و باباي خونه) برای همین همجا ارومه پنجره اتاقمو باز میکنم هوای پاک و بوی صبح خیلی مست کنندس میرم ابدارخانه کتری رو میزنم و یک فنجان نسکافه غلیظ میخورم .همجا ارومه و فقط صدای رد شدن ماشینها توی خیابان به گوش میرسه . باید چند تا کار واجب دارم انجام بدم خدایا چقدر ذهنم اشفتس همچی داره توی مغزم رژه میره در ظاهر همچی ارمه و الان من خوبم اما از تو لبریزم از افکا

ادامه مطلب  

کلاغ پر (قسمت ششم)  

فقط اعتبار, از جسد سازها !ابتدا بود!ازیین بندی...هنر جادوگران!من, ابی ترس را, به ارمغان نیاوردم!یکی بودم...رویاهام هست... درسته اقاهه?!اره!رویا, دری ساخت در مقابل!سیاه و سفیدی, می پرید!!حالا, پرش نفس, پرش... ذات پرش,به بهترین مرد, نمره یک میدم..!من رو رنگ کرد... ابی و یه, یه, یه کم, سیاه و سفیدی!فراز, بر منازل پول ساز!نفس پول, چگونه برامد?!خشونت در ذات مخلوق خدا و خدا و یکو یک بهترین کودکان بودند...و روزگاری بعد!رویا... امد, جایگزینی و انتقال!بیشتر دانستن و نکن

ادامه مطلب  

کلاغ پر (قسمت اول)  

بهترین, یک درمیان!می شمارم, می شمارم, می شمارم!انگار, بازی حقیقت شد!بشمارم, بشمارم, بشمارم!قضیه این خدا, جیست؟این, یک بازی نیست!بال و پر, ولی کوتاه است!خداوند, کوتاهی کرده؟کوچکی راه ها, چاره ها!میانه, پرواز کردن!پرواز, روی شانه های مادر!درس است!؟باز می شمارم!اول, به سمت دیگر!به سمت دیگر!محیط نظامی!تلاش و دویدن...اعتقادی دارند!نفسها تندتر...ستایش یک خدا !او هست, بود, قبلتر!ساختمان, کمی غریبه!مادر!رو به روی پنجره ها, پرواز کنیم!بچه, سرگیجه می گیری!رفتیم,

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1